روزهای من و سهيل

بابايی اينجاست و سهيل عجيب سر حال و شاداب شده ، مربی مهد ميگفتند که روزی چند بار شال و کلاه ميکند و ميگويد : من . بابا ( يعنی من برم پيش بابا ) . هيچ کاری را به من مراجعه نميکند و در تمام لحظات چشم به پدرش دوخته . از اين رفتارهايش هم خوشحالم و هم دلتنگ !! غذای سهيل در طی روز اين است : صبح خامه و عسل همراه با نان که بابايی بدهد . بعد از ظهر خامه و عسل با نان که بابايی بدهد . شام خامه و عسل و نان باز هم از دست بابايی . نه غذای ديگر و نه فرد ديگر .

امروز به ميهمانی رفته بوديم . ديدن يکی از دوستان قديمی محمد که حالا ايشان هم کودک يک سال و نيمه ای دارند . پسرک بامزه ای که به شدت از محمد حساب ميبرد اما در عوض انگور را حبه ميکرد و در حاليکه آب انگور از دستش راه افتاده بود آن را در دهان من ميچپاند .

با هيچ آقايی برای تحويل سيم کارت نرفتم و با گردن افراخته جلوی ميز همان آقای مربوطه رفتم ، ايشان هم تا من را از دور ديدند ، سيم کارتم را از صندوق در آوردند و تشريف آوردند و تحويل دادند .

دلم برنامه های جديد ميخواهد ، اما يک سری برنامه ها و کارها را فکر ميکنم از من گذشته و ديگر به دردم نخواهد خورد پس بيخيال ميشوم . به برنامه های ديگر فکر ميکنم ميبينم امکانات و زمانی ميخواهد که من ندارم پس بی خيال ميشوم . کارهای ديگری را رديف ميکنم ، به عقيده و نظر ديگران بيهوده و بيفايده است پس بيخيال ميشوم . برنامه بعديم فقط و فقط صرف علاقه و نياز روحی خودم چيده ميشود عذاب وجدان يقه ام را ميگيرد که خودخواهی ميکنی پس با کمال فداکاری ( خير سرم البته ) حذفش ميکنم . روزهايم بدون برنامه ميگذرد ...

چند عدد لباس تعميری داشتيم از جمله کوتاه کردن يا تعمير زیپ و اين مسائل . دو روز پيش به خياطی در تجريش تحويل دادم و امروز هم بازپس گرفتم منتهی ۱۲ هزار و پانصد تومان هزينه تعميرات لباس گرفتند !!! تازه پاچه های شلوار کوتاه و بلند و لنگه به لنگه است . در حال حاضر چه بگويم ؟!

کماکان چهره احمدی نژاد را که ميبينم احساس تلخ و بدی درونم ميجوشد . هر چه ميخواهم خوشبين يا حداقل بيخيال باشم ، نميتوانم . راه حلی داريد ؟

دلم هوای بارونی را ميخواهد با بوی نم و کمی خاک گل شده ... دلم ميخواهد زور آزمايی خورشيد را از پشت ابر ببينم ... دلم ميخواهد تسليم شدن آفتاب را ببينم ...دلم ميخواهد .... بيخيال !

حرف حساب :

وقتی نيستی ، نگاهم دست خالی به چشم اشکبارم برميگردد . وقتی نيستی با مجموع سکوتها به گفتگوی يکطرفه مينشينم .

همزمان با پيدا کردن تو ، خودم را گم کردم .

 

 

/ 10 نظر / 8 بازدید
امیر

طفلی کلی وقت مامانو تحمل کرده!حالا يخورده حضرت بابايی رو ديده!خوب دلش تنگ شده ديگه!!ايشالا اين کانون گرم خانواده هميشه گرم و با نشاط و در کنار هم باشه. چرا دروغ بگم هر وقت ميام اينجا رو ميخونم هوس ميکنم که ....ولی بعدش زود سرمو تکون ميدم ميگم نه!هنوز براما زوده که والدين بشيم!لطفاً انقدر جذاب تعريف نکنيد!يوهو گول ميخوريما!

طه

چقدر خوبه که بعد از مدتی دوباره اعضای يک خانواده دور هم جمع شدند. هميشه دور هم باشيد و سالم و سلامت

ليدا

انگار هميشه بايد برنامه هامونو فدا کنيم ... به دلايل مختلف و سالهای متمادی ........... ! راستی مامان آرزو ی شیرینک روز مادر مبارک !

مامان دوقلوها

چشمت روشن.پس بابای سهيل اومده.خوش بگذرونيد.بذار اونم با باباش خوش باشه وروحيه تازه ای بگيره

عليرضا

سلام. من از وبلاگ امير اينجا سر در آوردم. مطالبتون رو هم خوندم جالب بود منتها برام باور كردني نبود كه اين آقا سهيل شما ماشاالله سه وعده خامه عسل بخوره اون هم از دست پدر گرامي... من خيلي در موردش نمي‌دونم منتها اگر وزنش متناسب نيست يا به اصطلاح زيادي تپله (هزار ماشاالله) يه نموره تو رژيم غذاييش تجديد نظر كنيد كه اين عزيزتر از جان بعدا با مشكل مواجه نشه... مي‌بخشيد فضولي كردم آخه سه وعده خامه و عسل در روز نگران كننده است!!!

پدر(نم نم)

آمدن بابايی و گرفتن سيم‌کارت اون هم به تنهايی مبارک...بابا به اين شيرينک بگو که پدر گفته روزی ۳ دفعه خامه و عسل کمی مضره٬دو بار در روز کافيه!!!...ديگه هم که ديگه....عرضی نيست...بوس و بای!

سهیل

به نظر مياد اگر وقت بگذاريد و خياطی ياد بگيريد ، هم با برنامه خواهيد شد و هم درازای پرداخت پول زياد ، لباس لنگه به لنگه تحويل نخواهيد گرفت ...