از روزی که برای رای دادن رفته بودم تا همین امروز صبح ، شناسنامه ام گم شده بود . این را گفتم که این را بگویم که من هم رای دادمااااا ! در آخرین ساعات رای دهی که روز جمعه غروب بود ، بنده تحت تاثیر وبلاگهای برخی دوستان و البته دست استکبار جهانی اغفال شده و به مسجد دو کوچه آن طرفتر رفتم و رای خود را در صندوق انداختم . از فردای آن روز هم شناسنامه ام را گم کردم و دو هفته بود که همه جای خانه را دور زدم ، اما پیدا نکردم تا بالاخره امروز داخل جیب پالتویی که همان روز پوشیده بودم ، یافت شد . تازه من آن روز کلی مورد شماتت قرار گرفتم که چرا رای دادم و اینها . بعد هم که شناسنامه مفقود شده بود بیشترتر مورد شماتت قرار گرفتم که اگر رای نداده بودم شناسنامه ام گم نمیشد ، مخصوصن الان که پاسپورتم هم اعتبار ندارد و کارت ملی هم ندارم ، قبض موقتش هم در اسباب کشی نیست شده . به من می گویند آدم بی هویت !

گفته اند که : از احمدی نژاد پرسیده اند : نظرتان راجع به فقر چیست ؟ احمدی نژاد خندیده است . گفته اند : آقای رییس جمهور چرا میخندید ؟! احمدی نژاد گفته است : قل مراد ، گریه می کنه !!

تا حالا جوک به این شباهت و نزدیکی به شخصی ندیده ام . دوستان بیرون مملکتی به مغز خود فشار نیاورید هنوز قل مراد را نمیشناسید . منتها ورژن چاق شده احمدی نژاد است ، کمی باهوشتر البته .

یک حس عجیب دارم نسبت به اطراف و جامعه . انگار عامه مردم یک جورایی نه فقط سرشان را بلکه همه بدنشان را زیر برفها پنهان کردند . انگار نه می خواهند چیزی بشنوند و نه چیزی ببینند . همه با اسباب بازیهای دلخواهشان سرگرمند . شاید من هم به نوعی همین طور باشم ، شاید فقط از کنجکاوی اخبار و تحلیلها را می خوانم . هیچ حرف تازه ای هم برای گفتن ندارم ، همه را گفته اند و می گویند . اما می دانم خودم را گول نمیزنم و سرگرم هم نمی کنم . حرص و جوش هم می خورم مخصوصن وقتهایی که حس میکنم کسی که پشت تریبون قرار گرفته ، فکر می کند خودش چیزی دارد و میداند که مختص عقل ناقص خودش است و مابقی جزو قبیله ببو ها هستند . یادش رفته که من و دیگری ببو ، همین تریبون مفت و مجانی را در اختیارش قرار دادیم تا حالا برای ما آواز بخواند و حرفهای گنده بیرون بپراند .

در راستای امر خطیر اطلاع رسانی این دو تا وبلاگ را مطالعه نمایید . وبلاگ علی آقا که همیشه حرفهایی برای خواندن دارد و این مطلب وبلاگ محسن خان .

من  وبلاگ سهیل را با وبلاگ خودم مخلوط می کنم و احتمالن هم از پرشین بلاگ اسباب کشی کنم .

/ 12 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علی

نازنین خانم / اولن بخاطر محبتت متشکرم / و بعد هم / کاش من هم در سن تو فهمیده بودم که دیگران "ببو" نیستند.

بابای مهيار

سلام . من بابای مهیار هستم . مهیارم نیز دچار عارضه سندرم دان است و با هزار زحمت توانستم بفرستم مدرسه عادی . آقا مهياری من مظلومترين پسر دنياست . علاوه بر اين من وبلاگ ديگری دارم که در حوزه تخصصی کودکان سندرم دان مينويسم . آشنائی با سهيل جان و خانواده اش حتما ميتواند کمکی برای مهيارم باشد و سايت تخصی سندرم دان را نيز بخوانيد www.down.blogfa.com

معصومه

کاری به نتیجه ی انتخابات ندارم ! ولی آدم وقتی شرکت می کنه حتی وقتی که مثل این انتخابات اخیر نتیجه نمی گیره ، خیالش راحته که تلاش خودش رو کرده !

فريبا

سلام دوست من . چند وقتيه کم پيدايی . تا يادم نرفته بگم نيمی از ايرونيا که تعطيلن ! نيمی ديگر هم سه دسته اند : يک سوم خودشون ميگن فيتيله تعطيله ! يک سوم تعطيل نيستن اما توی تقويم دنبال تعطيلی ميگردن !! يک سوم آخری هم دارن وبلاگ مينويسن ٬ مثه ما !!!

سورنا

سلام آرزوی عزيز سال نور و بهت تبريک ميگم سال خوبی رو برات آرزو ميکنم

دانش

ايشون مثل کودکی هستن که با بابا و مامان شون رفتن برای خريد لباس عيد و لباسی براش خريدن که چند سايز از هيکل شون بزرگ تره ... در این مرز و بوم، اگه روزی رسید که دیدین کار دست کاردانه، یا به صحّت و درستی اون موقعیّت شکّ کنین، یا به دیدگان خودتون ...

علی

چه شدی؟ کجا شدی؟