....

عادت کردم روزهای فرد که از کلاس به خانه برميگردم ، سر خيابان يک طرفه نشسته بر سکوی سيمانی جوی بدون آب ، ببينمش . چادرش تقريبا هميشه نا صاف و کج روی سرش بند شده و لبه جوی ليفهای قلاب بافی را چيده است و ميفروشد ، از وقتی که با اصرار دو عدد ليف از بين ليفهايش خريدم ، آشنا شديم و عادت کردم هر يک روز در ميان سلامش کنم و سلام پاسخ بگيرم ، اما از اول اين هفته نيست و من نگران هستم ، بدون هيچ حس انسان دوستانه و هيچ پز آدميت داشتن و فقط فقط از روی عادت ديداريمان نگرانش هستم ...

صبح که بيدار شدم و چشمانم به در خانه افتاد ، فهميدم ديشب فراموش کردم درب آپارتمان را قفل کنم . اين ساختمان با داشتن سه تک واحدی ، خيلی خلوت و بی در و پيکر است و از اشتباه خودم جا خوردم . البته اگر رياست جمهوری آقای احمدی نژاد زودتر آغاز شود ، ميزان امنيت اجتماعيمان بالاتر ميرود و اين ترسها ديگر مفهومی نخواهد داشت . ( کور شود هر که دروغ ميگويد ) مخصوصا اگر وزير دادگستری ، آقای مرتضوی بشوند ، ديگر از فرط امنيت و خوشی ميتوانيم نيمه شب در خيابان آواز بخوانيم .

شنبه صبح هم که باز با سهيل به مهد ميرفتيم ، سر خيابن فرعی منزلمان درب يک منزل باز بود و دو پيکان که روی درشان نوشته دادسرای جنايی تهران به چشم ميخورد ، پارک شده بود . دو ماشين نيروی انتظامی هم بودند و چند سرباز نيروی نظامی جلوی در ايستاده بودند . سه يا چهار خانم و آقا هم ايستاده بودند و آهسته  پچ پچ ميکردند . يک کم جا خوردم و رد شدم البته راه را کج کردم و از داخل خيابان رفتيم . پياده رو را طناب کشيده بودند . بعد از سپردن سهيل به مهد باز از همانجا رد شدم و کمی قدمهايم را آهسته کردم تا حس فضوليم را ارضا کنم . متوجه شدم خانمی شب گذشته در منزل کشته شده اند و احتمالا هم شوهر و پسرشان متهم هستند . از قبل اختلافات خانوادگی داشتند و دادگاه هيچ کمکی به رفع مشکل نکرده بود . در منزل پلمپ شده بود و کسی اجازه وارد شدن به منزل را نداشت . ماشينهای جنايی و نظامی هم رفته بودند و فقط يکی از ماشينهای جنايی هنوز پارک بود که دو آفای ريش دار با پيراهنهای مشکی درون آن نشسته بودند و سيگار ميکشيدند و کاغذهايشان را هم ميزدند .ديروز پارچه بزرگ مشکی که  فوت مادری فداکار و همسری مهربان را اطلاع داده بود بالای در نصب شده بود . دو عدد از اين اعلاميه های کاغذی که خبر فوت و مجلس ختم را  ميدهد هم ، به اين سو و آن سو در چسبانده بودند که درون کادر عکس با خط نستعليق نوشته بودند مادرم !!! پيدا کنيد پرتغال فروش را يا همان فرزندان مهربان مادر دوست را که در عين محبت و عشق خانوادگی ، معلوم نيست وقتی شبانه مادر به قتل ميرسيد ، کجا بودند ...

ديروز صبح سهيل را به مهد ميبردم که يک ماشين ماکسيما جلوی پايم توقف کرد ، داخل ماشين آقايی با موهای تا سرشانه ، عينک آفتابی بزرگ و يک لبخند پهن دعوت ميکرد سوار ماشينشان بشويم . من هم با اخم سرم را انداختم پايين و چند قدم جلو رفتم ، دوباره ماشين جلوتر آمد و اين بار در عقب ماشين باز شد و آقای راننده گفتند بفرماييد خانم ! پسر من همکلاس پسر شماست . در همين وقت يک کله کوچک از صندلی جلو نمايان شد و به من گفت سهيل دوست منه ! سهيل دوست منه ! من هم با يک نيش باز تشکر کردم و سوار ماشين شدم . هر چه هم فکر ميکنم اسم پسر کوچولو چيست ، يادم نميامد . مجبوری گفتم خوبی گلم ؟! در دلم هم گفتم خوب موقعی خودت را نشان دادی و گرنه ممکن بود پدر بزرگوارتان به خاطر ثواب کردن کباب شود و چند تايی حرف نامربوط بشنود !!!

حرف حساب : فردا هم روز خداست !

کمی با من مدارا کن که خود را با تو بشناسم . من گم را تو پيدا کن ....

/ 7 نظر / 11 بازدید
پدر(نم نم)

مملکت بدی شده...شجاعتت قابل تحسينه!...بوس و بای!

moones

بيشتر مراقب خودت و سهيل باش خانمي.

علی

ظاهرا همچین ها هم "گم" نیستی! / ولی نگفتی اون زن قلاب باف چه شد؟ / مرا هم نگران کردی / هی به خودم هی می زنم که اون زن - مادر بدبختی که بخاطر آشغال های فکری – فرهنگی زندگی باخته / همان زن قلاب باف نبوده!

سهیل

عجب شانسی آورد اون بیچاره ... !

امیر

يه بار همين بلايی که بنا بوده سر صاحب ماکسيما بياد سر من اومد!البته بعدش ديگه طرف خجالت ميکشه حتی بهم نگاه کنه!البته کاری نميشه کرد. زمونه بدی شده. خيلی بد.

مصطفي

ديروز روز شانست بوده!، من جات بودم بچه را كه مي گذاشتم مهدي مي رفتم بورس سهام مي خريدم!!!!