دو شب پيش برای خريد به ميدان تجريش رفتم . ساعت ۸ گذشته بود اما خيابان پر از رفت و آمد ، ميتوان گفت پر از زندگی ! عجله داشتم زودتر تا هنوز کرايه ها کار ميکنند به منزل برگردم . ميوه فروشی را که ديدم گل از گلم شکفته شد . دو ميوه محبوب من به بازار آمد . خرمالوهای قرمز و سيب شميرانی ... در دبی خرمالو را ميتوان يافت نه به خوشمزگی خرمالوهای ايران اما بد مزه هم نيست . سالها بود حسرت سيب شميرانی را ميکشيدم . هيچ سيبی در دنيا طعم خاص اين ميوه را نميدهد . خلاصه که کلی ذوق دروکردم .

اين اس ام اس خيلی باحال و جالب بود : عيد سعيد فطر مبارک ( دفتر رويت هلال ماه اردبيل )

بار زندگی گاهی بدجور روی شانه هايم سنگينی ميکند . خيلی دلم ميخواست گاهی اين بار به زمين بگذارم و يا برای مدتی آن را روی باربری حيوانی يا ماشينی بگذارم و خودم فقط دست در جيب ، سوت زنان کوچه پس کوچه های دنيا را لی لی کنم . به خودم ميگويم سالهای آينده اين بار سبکتر ميشود يا سنگينتر ؟! ميتوانم اميد داشته باشم که آسوده خاطر و سبک روزی قدم خواهم برداشت ؟!

 گفتند به مشکلات بگوييد من خدای بزرگ دارم . اما من هر چه به مشکلات ميگويم به قيافه مضحکم ميخندند .

درگيری روزانه خيلی از زيباييها و اتفاقات جالب را تيره ميکند و فرصت لذت بردن از هيچ کدام را نميدهد . دو ماه پيش که کلاس ورزش ميرفتم هنگام يکی از استراحتهای ميان کلاس چشمم به چهره آشنايی افتاد ، کلی با خودم کلنجار رفتم که خودش هست يا نيست ؟! همکلاسی سابقم در سال اول دبيرستان که در زمان خود خيلی هم صميمی بوديم . بالاخره جلو رفتم و سوال کردم ، خودش بود ، منتهی فکر کنم بيست کيلويی وزن کم کرده بود . از ديدار هم خوشحال شديم و چون گرفتاری در پيش داشت قرار گذاشتيم حتما يکديگر را سر فرصت ببينيم . تا امروز فقط فرصت شده يک بار آن هم خيلی کوتاه تلفنی صحبت کنيم .

به نظر شمااين خبر چه چيزی را نشان ميدهد ؟ من فکر ميکنم ، هر چه سال ميگذرد و نسل تغيير ميکند ، چقدر دختران عاقل ميشوند و دور از جان همگی ، چقدر نسل گذشته بی عقل و بی تدبير تشريف داشتيم .

در اين مدت با رفتارها و واکنشهايی برخورد داشتم که مات و مبهوت مانده ام . درست مثل آليس که در سرزمين عجايب مانده بود ، بنده هم در سرزمين عجايب کوچک خود و اطرافيان خودم گير افتاده ام و هر واکنشی که نسبت به بعضی خصوصيتها نشان ميدهم بايد منتظر اتفاق متحير کننده ديگری باشم .

هر شب چراغ حال را روشن ميگذارم تا با خيال راحتتر بخوابم . دلم برای چند ساعت خواب آرام در تاريکی هم تنگ شده . خوابی که تا صبح هر چند ساعت کسی آب و شير نخواهد و در ضمن سر و دست و پايش را نکوباند .

يک اتفاق بامزه هم افتاد که تعريف کردنش خالی از لطف نيست . چند شب پيش منزل يکی از دوستان ميهمان بوديم . شب هنگام برگشتن در اتوبان کاوه پليس جلوی ماشين را گرفت و به دوست راننده گفت : خانم محترم کمربندتان کو ؟ دوست ما هم با عذر خواهی گفتند : فراموش کردند و الان هم دير وقت است ، خطری هم پيش نميايد و خلاصه کلی توجيه . آقای پليس گواهينامه و کارت ماشين را چک کردند و جريمه هم ننوشتند ، تاکيد کردند که ديگر کمربند بستن را فراموش نکنيد ، دفعه بعد از اين گذشتها در کار نخواهد بود . ما هم خوشحال که از جريمه جستيم . سه شب بعد باز ما در همان ماشين و همان مسير بوديم و باز پليس جلوی ماشين را گرفتند . اين بار آقای پليس تا جلو آمدند گفتند : اعظم خانم مگه من نگفتم کمربند بستن فراموش نشه !!!! همان پليس چند شب پيش بودند با حافظه عالی :)

پست امشب آش درهمی است از افکار درهم پيچيده . حرف حساب بی ربط هم مينويسم تا نمک اين آش تکميل شود .

اگر خطا رفتی از بازگشت هراس نداشته باش.

 

/ 14 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Arezou

پدر جان يکيش حلال يا هلال بود متوجه شدم . دوميش چی هست ؟

nashenas

آن يکی هم در همان مايه هاست : چراغ حال یا هال به ياد دارم جايی خوانده بودم که کسانی که استعداد نويسندگی خوبی دارند از اين قبيل اشتباهات املايی بيشتر از معمول دارند ...البته عکس قضيه درست نيست الزاما !

nashenas

در مورد ماجرای حافظه ی عالی پليس بايد در احوالات پليس و اعظم خانم کنکاش کرد البته ...آنگاه حکم به حافظه ی عالی پليس داد .

nashenas

حرف حسابتان خيلی حسابی بود ...اما يک سوال کوچک از من و راهنمايی از شما : اگر راه بازگشت مسدود بود چه کنيم ؟:(

nashenas

در مورد عاقل شدن دختران در اين نسل هم با شما موافقم ...می شود بگوييم تقريبا رسيده اند به عقل پسران دو سه قرن پيش ...

nashenas

در مورد مشکلات و رابطه اشان با خدا بهتر است من چيزی نگويم ...اما لئو تولستوی نزديک به اين گفته است که مشکلات هميشه رنگارنگ و دسته جمعی و با هم می آيند اما خوشبختی ها هميشه ساده و تنهایی می آيند و زود هم مي روند :(

nashenas

راه سالم و عملی برای دست در جيب گذاشتن و قدم زدن و سوت زدن و به دنيا و گذشته ها و آينده انديشيدن و از زندگی لذت بردن مجرد ماندن است ...راه ناسالم آن است که منتظر باران بمانيد ...قدم زدن در باران به طرز معجزه آسايی در جهت به فراموشی سپردن مشکلات تحميق شيرين و لذت بخشی فراهم می کند .

امير

والا ما هرکاری ميکنيم برا اين شيرينک نميشه کامنت گذاشت. لطفاً از طرف من لپشو يه گاز خيلی محکم بگيريد!

ليدا

باهات موافقم ٬ يعنی با همه ش ... ! راستی ... اگه يه باربری پيدا کردی که حاضر بشه اقلا چند دقيقه اين بار سنگين و از دوشمون برداره منم خبر کن

fariba

وقتی سهيلت همسن آرين من بشه (۱۳سال)باز هم بايد شبها بری بهش سر بزنی و پتوشو که پس زده مرتب کنی (البته کمی بيشتر ميخوابی آنهم در تاريکی)ولی تا زمانيکه نفس ميکشی اوضاع همينه ...اميدوارم عمر نفسهای خودتو خونوادت طولانی باشه ...تابعد...