وقت عصبانی هستم يا خيلی خوشحال به اينترنت سرک ميکشم . چند روز بود ميخواستم آپديت بشوم اما يا فرصت نميشد يا انگيزه نبود . منتهی امشب چون سهيل بيمار شده و مجبورم کمی هوشيار بخوابم و در ضمن فردا هم به مهد کودک نميرود و گفتار درمان هم ندارد ( به دليل بيماری ) هم انگيزه هست و هم فرصت .

مدت ايران بودن ، سريعتر از آنچه که فکر ميکردم گذشت و نتيجه از آنچه که من در نظر داشتم تا الان کمتر بوده است ، اما من ناراضی نيستم حداقل فکر ميکنم آنچه که ميتوانستم و در حد توانم بود شايد هم چيزی بيشتر از حد توان را انجام دادم . وارد سومين ماه از دوست داشتنی ترين فصل سال شديم و من هنوز حس ميکنم در ماه شهريور گير کردم . البته هوا خيلی سردتر از ماه شهريور و اين حرفهاست . من سرمايی به هر کس ميرسم سوال ميکنم ، هوا از اين سردتر که نميشود ؟!

مسافرت خوبی رفتيم ، من هرگز اصفهان را نديده بودم . فوق العاده زيبا و دوست داشتنی بود . در کنار شهرهايی که من رفتم ، حس ميکردم اصفهان اصلا غريبه نيست . شهر شلوغ اما دلچسب . شايد اگر روزی رييس جمهور میشدم ، برای همه مردم اصفهان جای ديگری برای زندگی ترتيب میدادم و همه شهر را مثل موزه میکردم . تمام نقاط تاريخی را داخل محفظه میپيچيدم . همه شهر را سقف ميزدم و برای همه آيندگان حفظش ميکردم . شايد کمی شعار باشد اما واقعا حيف . در ايوان عالی قاپو تابلوی خطر ريزش نصب کرده بودند . مثل يک شکلک زشت يا دهان کجی بزرگ بود . چهل ستون با وقار و مسجد شاه با عظمت يک دنيا افتخار و غرور زير بغلمان ميزد ، فقط از کثيفيها و از بين رفتنهايشان نميگويم حداقل دل خودم آرام بگيرد .

در کل اصفهان فقط يک نکته بد و منفی وجود داشت ، آن هم بريانی بود . شرمنده دوستان اصفهانی ، نامش هم هنوز دلم را آشوب ميکند . در هتل ما بوديم و توريستهای خارجی . ما جوان بوديم و آنها پا به سن گذاشته اما حسابی با اصفهان ما لذت ميبردند . راستی اين نکته را هم بگويم اصفهان بارانی هم ، خيلی خيلی زيباست ، فقط تهران ما با باران دل انگيز نميشود . خلاصه بعد از فومن ، از اصفهان هم خيلی خوشم آمد . آهان اين را بگويم ما که خساستی از اصفهانيها نديديم ، خيلی هم مردم گرم و خوشرويی هستند خيلی هم لهجه ندارند يا بهتر بگويم خيليها لهجه ندارند .

حرف سياسی که همچنان تعطيل . اما باز ميخواهم يک داستان کوتاه تلخ بگويم .

يکی از مربيهای سهيل هم سن من هستند . تعريف ميکردند : من ۵ ساله بودم که مادرم را از دست دادم . مادرم پرستار بودند و فقط ۲۹ سال داشتند . پدرم تکنسين اتاق عمل بودند و مجدد ازدواج کردند . من و خواهر هفت ساله ام شش ماه بيشتر در کنار نامادری نبوديم . به شدت کتک ميخورديم اما حق شکايت به پدر را نداشتيم . البته پدرم متوجه آزار ما ميشدند ، اما بروی خودشان نمی آوردند . تا بالاخره يک روز خواهرم قبل از رفتن به مدرسه لباسهای من و خودش را در کيف مدرسه مان جا داد و گفت ديگر به اين خانه برنميگرديم .

بعد از مدرسه به خانه خاله رفتيم و ماندگار شديم . مادربزرگمان با هزار زحمت توانست سرپرستی ما را بگيرد . طی تمام اين ۲۱ سال هرگز پدرم را نديدم و هرگز هم سراغی از ما نگرفت . چند سال پيش دنبالش گشتم و برايش پيغام گذاشتم تا يکديگر را ببينيم اما پاسخی نيامد . دو سال پيش برای عقد با همسرم اجازه نامه پدر را خواستند . هر چه من توضيح دادم که جريان از اين قرار است نپذيرفتند . هيچ آقايی حاضر به عقد ما نبود و يا اگر هم راضی ميشدند نيم مليونی هزينه خطبه را می خواستند . من نميدانم چه حکمی بود که خطبه عقد با دادن اين پول حلال ميشد و با ندادنش عقد اشکال شرعی داشت ! از آن طرف هم کسی با پدر صحبت کرده بود و جريان اجازه نامه را گفته بود ( از روی خير خواهی ) پدر هم يک کيسه دوخته بود به اندازه کيسه همان آقايان برای دادن اجازه نامه ! من هم اعلام کردم به کوری چشم پدر و همه خطبه خوانها من اين خواری را نميخواهم . کجای دين همچين اجازه نامه کثيف و پر از نکبتی را خواسته است . بالاخره کسی پيدا شد که بدون اين اجازه نامه عقد ما را خواند و آن را ثبت کرد . اما هنوز پدرم فکر ميکنند من منتظر اجازه نامه نشسته ام .

باز هم گفتنی دارم ، منتهی طولانی ميشود پس فعلا همين ...

/ 17 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
fariba

سلام . اميدوارم هميشه و در همه جا مثل اصفهان خوش باشی . من اصفهان را سال انقلاب ديدم و ديدگاهم خيلی متفاوته ...!!! بريونی هم نخوردم و چون فکر ميکنم خيلی چرب و چيليه حاضر نيستم بچشم !!! خب . من اصلا سرمايی که نيستم هيچ ...مطمئنا عزرائيل بر من به شکل گرما ظاهر خواهد شد (اين در جواب امير که فکر ميکنه همه ی خانمها سرمايی هستند!)...و اما قصه ی اين خانم مرا خيلی متاثر کرد و ايکاش ميشناختمش تا يادش ميدادم چه جوری يه جنگ مطبوعاتی و کاملا قانونی عليه پدر نازنينش راه بيندازه !!! کافی بود چند تا از ين مطبوعاتيها که قرمه سبزی زياد سرخ کردن !!! ازين ماجرای ژورناليستی خبردار بشن ٬یقین داشته باش خود کوفی عنان برای احقاق حقوق اين خانم به ايران سفر ميکرد ! کاش می کشيد به مطبوعات... اينجور چيزا بيشتر ازين نبايد مخفی بمونه...تا بعد..

ليدا

بعضی از این قوانين دست و پاگير و گاه مسخره ( که کم هم نيستند ) حال آدمو حتی بيشتر از بريانی به هم ميزنه !

golbanoo

بايد بگم با اينکه اصفهانيم اصلا از بريانی خوشم نمی ياد..اما دمت گرم به وجد اومدم:ي..دلم تنگ شده چند سالی هست نرفتم...ا

سهیل

نبينم سهيل مريض باشه ...

پدر(نم نم)

حکايت عجيبی بود...سهيل رو بيار پيش خودم٬دستهای من شفا داره!

خدابیامرز

سلام علیکم / راستی حال سهیل چطوره؟ بهتر شده ایشالله؟

طه

ای وااایییی !! بریونی !! من سه چهار سال پیش خوردم! هنوز شبها کابوسشو میبینم!!

رضا

اصفهان هم مثل تهران با اين تفاوت که تهران يه ذره بزرگتره.طبق امار اصفهان از نظر امکانات بعد از تهران قرار گرفته و الان هم که پايتخت فرهنگی اسلام و تهران هم پايتخت سياسی.دم دو تا پايتخت گرم.