هر روز که ميگذرد به خودم بيشتر اميدوارم ميشوم . پيش خودم ميگفتم اگر از فلانی اين حرف را بشنوم ، ديگر ميدانم چگونه دست و رويش را بشويم ، از همان فلانی صد برابر بدتر حرف شنيدم انگار ماست ترشيده ، بر و بر نگاهش کردم . به خودم ميگويم اگر فردا شهرداری به کارم گير بدهد ، از غصه دق ميکنم . فردا شهرداری به جای يک گير ، چهار تا گير ميدهد اما دق که جای خود ، اشکم هم نيامد . ميگويم اگر صورتحساب تلفن انقدر بيايد چه خاکی به سرم بريزم ، صورت حساب تلفن يک شونصد تومانی ، بيشتر از اوج بدبختی من آمد هيچ خاکی هم ، بسرم نريختم .

مادرم اظهار ميدارند که بنده خودآزاری گرفته ام و همه چيز را قورت ميدهم . دور از جان همگی عين هاپو (البته از نوع خوش تیپش هاااا) ميدوم و الان هيچی نميفهمم و وقتی به سن ايشان (يعنی مامان خانم) رسيدم ميفهمم چه غلطی کردم و چقدر در حق خودم ظلم کردم ، آن وقت هيچ کس نيست که يک ليوان آب در حلقم بريزد . اما يکی نيست برای مادر من و همه مادران مشابه توضيح دهد ، بزرگوارا ! کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من .

اما بنده در اين يک ماه چه غلطی ميکردم ؟! بنده در اين يک ماه منزل پدری سهيل را فروختم . منزل پدری سهيل منظور آپارتمان ۸۷ متری خيابان بهار شمالی است که من و محمد با وام بانک مسکن ، ۷ سال پيش به قيمت ۲۱ ميليون تومان آن را خريديم و ماهی ۵۳ هزار تومان قصد آن را پرداخت ميکرديم . اولين خانه مشترک ما بود که برايمان پر از خاطرات شيرين و بعضا تلخ بود . خانه ای که آشپزخانه اپن و خوشگلش در حدی کوچک بود ، که وقتی من بار سهيل را حمل ميکردم با شکم برآمده در آن نميتوانستم بچرخم . حدود ۲ سال من و محمد در آن زندگی کرديم و بنده در يک ماه گذشته آن را فروختم . اما فروختن همانا و دوندگی کردن هم به همانا !

بنده فکر ميکردم منزل فروختن يعنی همان امضا قولنامه و بعد هم امضا محضرخانه . اما فقط سه روز از صبح تا ساعت ۲ بعد از ظهر من در خراب شده ای به نام شهرداری و خراب شده تری به نامه اداره دارايی ، وقت تلف ميکردم . يک آپارتمان فسقلی در خيابان بهار شمالی با عمر ۷ سال ، حدود ۶۰ هزار تومان عوارض نوسازی و ۱۴۸ هزار تومان ماليات ناقابل در گلويش گير کرده بود که خدا را شکر خارج شد . (بگذريم از همه هزينه های جانبی برای فروش اين أپارتمان از جمله هزينه آژانس مسکن  و پول شيرينی ۲۰ تا آدم که من ربطشان را به معامله نمی يابم) . اما در اين مدت بنده با کفش آهنين و عزم پولادين به دنبال يافتن منزل هم بودم که هم پول خانه را دود نکرده باشيم و هم پس فردا باز آلونکی در وطن خودمان داشته باشيم . انقدر بگويم که در اين مدت به تعداد بندهای انگشت شايد هم بيشتر خانه ديدم . انقدر هم مشخصات متفاوت شنيدم که خودم هم شکل بساز و بفروشها شدم ، مانند نوار از پيش آماده ميتوانم يک منزل را تشريح کنم . از رونمای رومی و گرانيت و هخامنشی بگيريد تا کف سنگ و کف سراميک و کف پارکت چينی ، آشپزخانه ام دی اف ترکيه و بومبا و چوب مالزی ، و البته آرک بندی انگليسی و گچ بری سنتی ، سرويسهای ايرانی و فرنگی همراه با سونا خصوصی ـ داخلی و جکوزی مشاع ...

با همه اين تفاسير يک آپارتمان هم پيدا کردم که البته خدا بخير بگذراند تا آخر کارش را ... صاحبخانه کمی تا قسمتی دندان گرد تشريف دارند و از آنهايی که يک دينار هم از قيمت گفته شده پايين نيامدند . فعلا قولنامه را انجام داديم تا مابقی کارها .

کماکان همانند گربه کلاف گم کرده ، هستم .

اين شعر را هم يکی از دوستان برايم پيشکش کردند ، من هم به عنوان حرف حساب مينويسمش :

گويند کسان که دوزخی باشد مست

قولی است خلاف و دل در او نتوان بست

گر عاشق و ميخواره به دوزخ باشند

فردا  بينی بهشت همچون کف دست !

/ 24 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Mohammad

ايول. من هم ميام تحصن. ../... ولی مريم خانوم ، قبول کنيد که اين دنیای وبلاگ نويسی يک دنيای مجازیه برای ما که خيلی از خط قرمزهای دنيای شلوغ و پلوغ اطرافمون رو ميتونيم توش کنار بزنيم و کمی آزاد حرف بزنيم. اينکه حالا کلمه «غلط کردن» بنظر شما خيلی بی ادبيه، اين نشون دهنده بی ادبی آرزو نيست. همانطور که نشون دهنده ادب شما نيست. اينجا همونطور که شما آزاديد برای خودتون وبلاگ شخصی داشته باشيد و اونجوری که دلتون ميخواد توش بنويسيد، همون حق رو هم بايد به بقيه بديد. شما خواننده خودتون رو خواهيد داشت و يکی ديگه هم خوانندهء خودش رو. ادب نسبيه، تعريف ثابت نداره.

طه

بابا پس اين شاگرد بنگاهي ها کارشون چيه؟ مگه اين نيست که برن شهرداری و دارايی و اينا؟ ژولی که ميگيرن برای چيه پس؟ برو از حلقومشون بکش بيرون!!

امير

آقا تحصن رو بذاريد روز جمعه که از اون طرف يه سر نماز جمعه هم بريم!!!بلکه يه طومار هم اونجا امضا کرديم!

ليلا

منم با آرزو كاملا موافقم. بعضي از كارها واقعا مردونست حالا اين نمونه خاص هم منظورم نيست. همون كارهاي مردونه هم مطمئنا خانوما مي تونن انجام بدن ولي به قول آرزو جان تو روحيشون اثر مي ذاره.

امير

بابا روحيه های لطيف!!!!!

مامان خوشبخت

خسته نباشی عزيزم آفرين به عرضه ات اميدوارم خونه خوشگلی بخرين . ما هم اولين خونمون انقدر کو چيک بود که از هر طرف ميرفتيم بايد مواظب ديوارها بوديم تازه اجاره ای هم بود!

farzane

قشنگ می نويسی نمی دانم اين روزمره نويسی چه معجزه ای دره که آدم را ميخکوب می کنه .به هر حال لذت بردم

لیموترش

این خانم مریم هم حالش بد بوده ها! فکر کنم واسه یه بلاگ دیگه کامنت نوشته بوده اینجا پست کرده بوده!!! خوبه اینجا نویسنده اش با رعایت کلیه موازین شرعی و عرفی اخلاقی می نویسه! آرزو جان من خودم یه رگه های از فمنیسم دارم اما خب حرف حساب که جواب نداره. کاش زودتر از طی این مراحل موفقیت زورکی خلاص شی!

علی

سلام آرزو / اینطوری پیش بره / تا یکی دو سال دیگه باید خودت را برای شهرداری تهران نامزد کنی / جای "بهشت" و "بینی" را در شعر خیام عوض کن / هم شعر درست میشه / هم کار و بار تو!

پدر(نم نم)

ايشالله خونه خوب با خاطرات خوب همراه باشه...بوس و بای!..(راستی می‌شه منو دعا کنيد؟)