چقدر دقيقه های امروز تلخ و سرد و سنگين گذشتند .

قبلا حس ميکردم خيلی از هم فاصله داريم، حس ميکردم چون مسافت مکانی بينمان زياد است، فاصله ديده و قلبمان هم زياد است اما امروز با اينکه تو فرسنگها دور شدی نميدانم چرا هر لحظه حس ميکنم هستی ، در مقابلم نشستی و لبخند ميزنی ...

چقدر اين لبخند برای من تلخ است و چقدر دلسوز 02.gif

باز هم خدا رحم نکرد ...باز هم خدا به جوانی دخترک زيبارويی رحم نکرد ...

چه آسان تلنگری به کاخ آرزوهای او زد ...

به شادابی و نشاط چند روزه پس از ازدواج جوانکی دل نسوزاند...

به چشمان اميدوار پدر و مادری که هنوز يک هفته نيست چادر سفيد به سر دخترک انداختند و گفتند برو به سلامت نظری نينداخت ...

و دخترک جوان چه ساده برای هميشه به سلامت رفت ...

و به جای تو پروردگار مطلق من دلم سوخت نه بهتر بگويم سوختم .

 برای قفل دری که برای اولين و آخرين بار توسط نو عروس باز و برای هميشه بسته شد ،

برای خانه ای که هرگز چرخش دخترک جوان و شاداب را در خود حس نکرد،

برای آشپزخانه ای که هرگز طعم شيرين پيچ و تاب خوردن دخترک را نچشيد ،

برای زنگ دری که هرگز طنين صدای تازه داماد را نشنيد،

برای پنجره ای که هرگز انتظار دخترک را در پشت خود نديد،

من دلم سوخت .............02.gif

برای مادر و پدری که هنوز لباس سفيد عروسی دختر کوچکشان را به تن دارند و چشم انتظار بازگشت او از اولين مسافرت زندگی مشترکش هستند . 

برای تازه دامادی که هنوز از خاکسپاری گلش بيخبر است و چشم انتظار اينکه او از در اطاق بيمارستان وارد شود .

کاش خرمن گيسوان تو را به جای اينکه خاک گور سفيد کند زمانه سفيد ميکرد.

کاش بدن لطيف تو را به جای ماشين و جاده زمانه خم ميکرد .

کاش خدا رحم ميکرد ....

کاش خدا رحم ميکرد ....

 

من را هم در غم خود شريک بدانيد هر چند اين غم شراکت نمی پذيرد.02.gif

/ 0 نظر / 4 بازدید