بيمارستان علی اصغر

دیشب رییس با رفتن به مطب دکتر رزاقی آذر ، برای تاریخ ۳۰ آبان برای سهیل وقت گرفتند . اما باز دلمان طاقت نیاورد . کلی مشورت کردیم و بالا پایین پریدیم تا به این نتیجه رسیدیم که فردا صبح به بیمارستان علی اصغر برویم . خانم دکتر صبح روز چهارشنبه ، در این بیمارستان ویزیت میکنند . جالب اینکه در بیمارستان هم وقتشان تا ۱۵ آذر پر بود .

صبح رییس به نیت پارتی بازی به بیمارستان رفتند ، تا اگر توانستند وقت جور کنند به ما زنگ بزنند و ما هم لشکر کشی کنیم . ساعت ۹:۴۵ ، رییس زنگ زدند که سریع خودتان را برسانید . ما نفر سی و هفتم هستیم و الان نفر ۷ و ۸ را میبینند . باید بین همین بیماران ، خودمان را زورکی جا کنیم وگرنه خانم دکتر میروند و رزیدنتها ویزیت می کنند . همان هم شد . با کمال تاسف و خجالت در عین شرمندگی از بقیه بیماران به محض رسیدن ، خودمان را داخل اتاق فرستادیم . از شدت جمعیت ، چشمانمان چهار تا شده بود . از تعداد بیماران بگیر تا تعداد انترنها و چهار رزیدنتی که دور خانم دکتر بینوا را گرفته بودند . البته از همه بینواتر ، بیماران بنده خدا بودند که منتظر نشسته بودند .

خانم دکتر خیلی از بیماران را به طور مستقیم نمیدیدند . انترنها شرح حال میگرفتند و تشکیل پرونده میدادند و برای دکتر توضیح میدادند . دکتر هم اول از انترن تشخیص را میپرسید و بعد نظر خودش را میداد اما اگر مریض خاص بود یا نکته قابل توجهی داشت ، خانم دکتر ویزیت میکیردند

بهر حال با پارتی پزشک بازی ، ویزیت سهیل را اول یک رزیدنت سال اولی و بعد هم یک رزیدنت سال بالایی انجام دادند و آخر سر هم با فرمایشات رییس و گردن کج ما خانم دکتر سهیل را ویزیت کردند . برای سهیل آزمایش خون کاملی را خواستند که به فوریت انجام شود . تشخیصشان طبق این آزمایش همان تشخیص تومور در هیپوفیز یا مشکل غدد فوق کلیوی است و روز شنبه باید ساعت ۷ صبح برای نمونه گیری آزمایش برویم

آرامتر شدم . هر چه به تشخیص قاطع نزدیک میشویم ، هر چند هنوز نمیدانم مداوا در چه حد است ، اما فکر میکنیم از پس این مشکل هم برمی آییم یعنی باید بربیاییم . دیدن بیماران امروز هم موثر بود ، کودکانی که من امروز دیدم به مراتب پر مشکلتر و در موقعیت سختتری بودند . کسانی که شاید نه پارتی کودک من را داشتند و نه چتر حمایتی را بر سرشان حس میکردی . شاید خجالت زده هم شدم از این نازک نارنجی بودن ، از این همه سست اراده بودن ، از آن همه ادعا و اظهار فضل کردن اما در عمل کم آوردن . نه خون کودک من رنگینتر از خون آن بچه ها بود و نه هوش و عقلش بیشتر ! کودکی که به خاطر اختلال غددی ، قدش کمی بلندتر از یک کودک ۵ ساله بود ، اما چهره و حرکاتش نشان میداد حداقل ۱۴ سال را دارد . کودکی که ۳ ساله بود و من نفهمیدم مشکلش چیست که وقتی گریه میکرد مثل یک نوزاد ، چهار ستون بدنش میلرزید و بچه دیگری بود که حداقل وزنش ۹۰ کیلو بود و حس میکردی هرلحظه امکان دارد ، منفجر شود

بیماریهای امروز قابل بیان نبودند ، اما ناراحتیشان کمتر از بدترین بیماریهای ذهن ما نیست  خلاصه که من آرامتر و باصبر بیشتر مقابله میکنم و فکر میکنم سهیل هم میتواند

 

/ 10 نظر / 8 بازدید
فريبا

سلام . از اينکه دير بهت سر زدم منو ببخش ٬ تمام مطالب را تا اينجا مرور کردم . بايد بگم حالتو می فهمم ! راستش وقتی آرين فقط ۴ سالش بود ٬ پزشک خانوادگيمون يه مورد استثنايی در قلب اون کشف کرد !!! کار ما شده بود ازين مطب به اون مطب و شرح حال و ريکامند جديد !!! تا اينکه يک پزشک بی نظيری به نام دکتر جلالی طباطبايی ٬ برای من و همسرم هم دقيقا تمام آزمايشات مربوطه و آکو و خلاصه اينا رو لازم دونست . نتيجه خيلی جالب بود ! در دنيا افراد کم شماری به يکنوع صدای اضافه در قلب مبتلا هستند که هيچ ربطی به بيماری قلبی ندارد. هر سه ی ما آن صدای اضافه را داريم !!!حالا چطور ؟ خود دکتر جلالی هم خنده اش گرفته بود. اميدوارم مشکل سهيلت ختم به خير بشه . تا بعد ...

محسن

واستعينوا بالصبر و الصلاه صبر٬ رمز زندگی در دنياست. دعا می‌کنم خداوند بهتون صبر٬‌ تدبير٬‌ مشاوران خوب و در نهايت آرامش دل عطا کند.

آرزو

شاید خجالت زده هم شدم از این نازک نارنجی بودن ، از این همه سست اراده بودن ، از آن همه ادعا و اظهار فضل کردن اما در عمل کم آورد<- عميقا درک ميکنم! براتون دعا ميکنم

اميدوار باش . به نوشتن ادامه بده اينطوري هم خودت آروم ميشي هم ما بيخبر نمي مونيم

علی

این سه یادداشت آخرت را یک نفس خوندم / خیلی شرمنده شدم که این مدت سری نزده بودم / امروز شنبه است و باید رفته باشی دکتر / سخت مایلم بدونم بالاخره نتیجه چی شده / و سهیل در چه حاله / کامنتت را دیدم و ... / تو در دو جمله یک دنیا حرف را زده ای / کاش مطالب من چهارتا مخاطب نظیر تو داشت.

ليدا

حالا خودتو مقايسه کن با اون کسانی که فرزندشون بيماری خاصی داره ولی توان مالی و يا امکانات پزشکی برای درمان بيماری اون بچه ندارند ... کم نيستند ... برای سلامتی سهيل و همه بیماران و برای صبوری خودت دعا ميکنم

sara

آرزو جان از روزی که این نوشته های اخیرت رو خوندم دل تو دلم نیست! هی سر میزنم ولی خبر جدیدی نیست. سهیلت را ندیده خیلی دوست دارم

ليلا

من که خيلی به يادشم. ایشالا اين دوران نگرانی هم به زودی تموم می شه .

علی

بالاخره این شنبه آمد؟ / نتیجه چی شد خانم جان؟

داداش فرزاد

لعنت بر شيطون ! بازم غیبش زد و ما رو بي خبر گذاشت.