آخرين وسايل سفر هم که همان پتوهای شسته شده و ملحفه ها بود را جمع کردم و بالای کمد جای دادم . ترم جديد زبان هم ثبت نام کردم و سهيل هم بعد از يک هفته به مهد رفت . شبها بهانه بابا ميگيرد و هرچه ماه و ستاره و خوراکی و جانور رديف ميکنم  تا هواسش پرت شود ، انگار نه انگار .

مسافرت خوبی بود تا به حال ماسوله را نديده بودم . حيف که از سرما تا صبح لرزيدم و بعد هم سرما خوردم . اما ارزش داشت . زيبا ، با اصالت ، صميمی ، دوست داشتنی و باوقار بود . بازارچه کوچکش هم از لحاظ قيمت اجناس به بازار تجريش گفته بود تو بيرون نيا ، من هستم اما با وجود نوشابه های خارجی و شکلاتهای جورواجور فرنگی و انواع سوسيس و کالباس و شلوارهای برمودا باز هم اصالت داشت ، درست مثل عروس روستايی که با لوازم آرايش لانکوم بيارايند ،‌ اما نگاهش و حرکاتش و بدنش اصليتش را به رخ بکشد .

جاده فومن هم که انگار بهشت . خيابان ولی عصر خودمان در ۲۰ سال پيش اما کلی طولانيتر . کاش در اين جاده با درشکه و اسب حرکت ميکرديم . حيف اين طبيعت بود که با ماشين خش در آرامشش بيفتد .

از همه بيشتر سهيل کيف ميکرد . هر روز با همسفريهای خوبمان کلی ميرقصيد و کلی هم حرکات جديد ياد گرفته ، از جمله رقص بررره ای . تنها کسی که تن به آب دريای خزر داد سهيل بود . تنها کسی هم که کلی گوش ماهی به دريا پس داد و در آب ميريخت سهيل بود . ( برای اطلاع دوستان پزشک که لطف دارند عرض ميکنم سهيل خيلی تپلی نيست کلا اندام درشتی داره و تپلی به چشم بيايی نداره . وزنش حدود ۱۷ کيلو است با قد ۱۰۳ . ) خامه خوردن هم از سرش افتاد ، البته فکر ميکنم دلش را زد .

محمد که ايران بود از همه کمتر من زيارتشان کردم  !! همش به ميهمانی و ديد و بازديد بوديم و مسافرت دسته جمعی هم که ديگر فرصت دو نفره بودن را نميداد . وقتهايی هم که در منزل يا بيرون تنها بوديم ، من با محمد حرف ميزدم و ايشان با تلفن و موبايل ، جواب من را هم با چشم و ابرو و اشاره ميدادند . ( آخیش دلم خنک شد گفتم ) اما روزهای طلايی و خوبی بود . به من و سهيل خيلی خوش گذشت و بعد از ۵ سال که در ايران با هم زندگی نکرده بوديم ، اين دو هفته ناقابل سه نفری نقش يک خانواده کاملا ايرانی را ايفا کرديم .

هفته پيش هم محمد پيشنهاد کرد تعدادی از دوستان وبلاگنويس را ببينيم . اول خواستيم قرار عموميتر بگذاريم ، اما بعد تصميم برگشت . فکر کرديم دوستان را خصوصی ببينيم ، تا شناخت بهتری پيدا کنيم که در اين دو هفته فقط يک شب امير و ليلای عزيز را ديديم . مابقی دوستان را هم برنامه ريختيم برای سفر بعدی محمد . شب خوبی بود و تصورات من در مورد امير و ليلا درست بود ، اما حدسيات محمد خير ...از يافتن دوستان جديد و توسعه دايره مجازی به حقيقی خوشحال شديم .

در پياده رو پشت ترافيک گوشتی گير کرده بودم که پسر جوانی که جلوی من در کنار دختر خانمی راه ميرفت با اخم به دخترک گفت : آدم به سوسک دل ببندد بهتر از دل بستن به توست !!! دخترک : هه هه هه !!!

در جايی گير افتاده بودم و مجبور بودم به مهد اطلاع بدهم با تاخير دنبال سهيل ميروم . در کيفم دنبال موبايل ميگشتم که به جای آن کنترل از راه دور تلويزيون را ديدم . چقدر هواس جمع ....

ديشب به سهيل گفتم وسايل مهدت را در کيفت بگذار ، برويم بيرون چرخ بازی ... وقتی به کيف جمع شده توسط سهيل مراجعه کردم ، در آن دو تا رژ لب بود با موبايل  و يک دستمال کاغذی !!!!

کاش در پست قبلی چيز بهتری از خدا ميخواستم . حالا منت هم سرم ماند که به حرفت گوش داديم و بوی نم به مشامت رسيد ... اين همه ما تا به حال حرف زديم و تقاضا کرديم و خاک را گل کرديم و لگد ، هيچ وقت پاسخ نديديم . يک کلام هوس پيش پا افتاده کرديم فوری اجابت شد . پنج شنبه سهيل بيمار بود و من دلواپس و دلتنگ . باران که ميباريد سهيل را در آغوش گرفتم و کاناپه را رو به بالکن چرخاندم و پنجره بالکن را باز کردم . با سهيل به تماشای باران نشستيم و هوای بارانی را ميبلعيديم . باران که قطع شد ، سهيل سرش را از روی سينه ام برداشت و با چهره رنگ پريده اش گفت ماما پوف ( غذا ) بعد از يک روز کمی اشتها پيدا کرده بود . از خوشحالی کلی چلاندمش . اين سه روز مثل بچه کانگورو ، دائم به بغل من چسبيده بود . حتی ديشب نيمه شب حس کردم کمرم به شدت درد ميکند . خواستم غلط بزنم ، يک سر بزرگ کج ، روی دلم جاش خوش کرده بود.

حرف حساب :

از آنجا که شما به هر حال ميميريد ، فکر نميکنم ايرادی داشته باشد که شما را سپر بلای خودمان بکنيم . (اولين و آخرين حرف حساب حکومت جمهوری اسلامی )

 

/ 6 نظر / 6 بازدید
امير

سلام.وای اگه بدونيد چقدر دلم هوای جاده شمال و مناظر بی نظيرشو کرده.بعدش اينکه ميشه بگيد محمد آقا چه حدسياتی داشتن که اشتباه از کار درومد؟!من قول ميدم به ايشون هيچی نگم!!راستی با زحمتای ما!

لیلا

آره محمد آقا چه حدسياتی می زدن در مورد ما؟ شما چی حدس می زدی؟:) آخی سهيل چه چيزای با مزه ای رو تو کيفش گذاشته بوده برا مهد:))

سهیل

امان از اين شاهين اقبال که يا نميشينه روی شونه آدم - يا وقتی هم بشينه ، نگاهش که ميکنی ، جغد از آب در مياد !

علی

به این میگن تقسیم کار عالی / موبایل و رژ لب در کیف سهیل / ریموت کنترل در کیف مامان!

ليدا

همين حرف حسابهات هميشه منو کشته !

طه

ميگم بزرگ کردن بچه ظاهرا کار پر دردسری هست بنا بر اين آدم بايد دعا کنه بچش باحال باشه! اگه از اين نق نقو ها و غر غرو بد اخلاقا باشه ديگه نور علی نور ميشه!