من يک زنم !

سوار تاکسی شدم . تاکسيهای اينجا با تاکسيمتر کار ميکنند و البته به وسيله کامپيوتر به مرکز وصل هستند . از جای مشخصی سوار شدم ، به جای مشخصی هم بايد ميرفتم . مسير کوتاه بود ، قبلا که جوانتر بودم پياده همين مسير را رفته بودم ، اما اين بار هم همتم نشد و هم اينکه خريد داشتم .

راننده مشخصن هندی بود . تاکسيمتر را روشن کرد و راه افتاد . با محمد صحبت میکردم و گزارش کار ميدادم . متوجه شدم که ميدان را دور زد و از مسير مستقيم نرفت ، فکر کردم به هوای يک يا دو درهم بيشتر ، مسيرش را کمی دورتر کرده ، چيزی نگفتم . موبايل را قطع کردم . راننده پرسيد : شما کجايی هستی ؟ از سوالش تعجب نکردم ، بارها اين سوال را شنيده بودم ، برای طرف مقابل کنجکاوی بود که بداند اهل کدام مملکت هستم ، پاسخ دادم : ايرانی . سوال کرد : توريستی ؟ گفتم : خير . باز سوال کرد چند وقت هست اينجايی و شغلت چيست ؟ خودم را به نشنيدن زدم و متوجه نشدن . باز سوال را پرسيد ، پاسخ دادم من خانه دارم و ۵ سال است اينجا هستم . با تعجب گفت : ۵ سال چقدر زياد !(مثلا تعجب کرده بود البته ) سوال پرسيد که : کجای امارات هستی ؟ فکر کردم در حال پررويی است ، پاسخ ندادم و وقتی باز سوال کرد که : کجا زندگی ميکنی ؟ گفتم : من متوجه حرفهايتان نميشوم و ساکت شدم . داخل خيابانهای بی در و پيکر میپيچيد و من بر جای خودم ميخکوب شده بودم ، تا جايی که باز وارد خيابان اصلی شد و البته حرف ميزد و من خودم را به نفهمی ميزدم .

ميگفت چهره شما زيباست ، من زياد خانم ديدم . اما شما چشمان زيبايی داريد . راستی شما ميدانيد عشق چيست ؟! ميترسيدم حتی بگويم خفه شو ! حس ميکردم هر چه بگويم اگر در اين وقت و اينجا ، چاقويی بيخ گلويم بگذارد هيچ کاری نميتوانم بکنم . فقط خودم را مثل آدمهای نفهم نشان ميدادم و از اينکه کاری نميتوانم بکنم ، حالم بهم ميخورد .( درست مثل وقتهايی که خواب ميديدم و در خوابم نميتوانستم فرياد بزنم .) ميدانی را دور زد و گفتم : من بايد پياده بشوم . دستم را سمت دستگيره بردم و فشار دادم . ايستاد . من اسکناسی را جلوی ماشين بين دو صندلی انداختم و با سرعت خريدهايم را به سينه چسباندم و دويدم . سنگينی نگاه را حس ميکردم و دلم ميخواست جيغ بزنم . تا آخرين لحظه حرفهای چرند زد و از اينکه چقدر از من خوشش آمده . درست مثل آدمی که مورد تجاوز قرار گرفته ، مستاصل مانده و زخمی ، از خودم متنفرم . جريان را به محمد گفتم و محمد کد روی در تاکسی را خواست که خوب من برنداشته بودم ، اما ساعت ورود و خروج من به تاکسی مشخص بود و همچينين مسير . محمد با مرکزشان تماس گرفت ، اطلاع داد و خواستار پيگيری شد . مرکز هم عذر خواهی کرد و اطمينان داد پيگيری ميکند .

من به عنوان يک زن در هر لباس و هر موقعيتی که باشم باز هم آسيب پذيرم . اين يک واقعيت محض است ، حتی اگر اين فرد دستگير و مجازات شود ، باز هم زخم من ميسوزد و حتی با بيان اين خاطره دستانم يخ ميکند و تمام صورتم به لرزش می افتد . چه چيزی ميتواند من را از آسيبهای اجتماعی مصون کند ؟ آن پانزده دقيقه خوفناک برای من اندازه يک عمر گذشت . يک عمر !

 

/ 28 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پدر(نم نم)

هيچ معلوم هست شما دو تا زن و شوهر کجاييد؟

سید امید عرب

سلام وبلاگ جديد من که جاهای عجيب ايران را معرفی ميکنه راه اندازی شده: www.omidarab2001.blogfa.com خوشحال میشم لینک بدهید و ÷یام هم بگذارید

سورنا

سلام آرزوی عزيز:) سال نو مبارک :) اميدورام سال خيلی خيلی خوبی در کنار خانواده ات داشته باشی همراه با سلامتی و شادی:*

سهیل

مدتهاست که دستی - ننوشته

ويروس

ساقیا لطف نمودی ، قدحت پر می باد // که ز تدبیر تو تشویش خمار آخرش شد

داداش فرزاد

لعنت بر شيطون . !! اعصابم رو داری خورد ميکنی آبجی خانم هيچ معلومه کجا هستيد؟ يه آفی يه نوشته ای ............

نازیلا

سلام دوست من. می فهمم چه می گويی . اين قانون طبيعت است. و متاسفانه واقعيت تلخی است. بايد بپذيريم . همه جای دنيا همين است. همه جا آسمان همين رنگ است.آيا ميتوانی پنجره ای بيابی و از آن خود سازی و از دريچه آن پنجره به اين آسمان يکرنگ بنگری. هرکس سهم خود را از آسمان دارد./من از تمام اين چيزها که گفتی لم ميگيرد. کاش جور ديگری بود.

علی

شما هم که مدتی ست غایبید

پدرام دانش

سلام ! همه ی ما؛ فارغ از جنسيت مون؛ در طول زندگي؛ آسيب پذيريم و در معرض بسیاری خطرها. رهایی از همه ی اين خطرها؛ بستگی به حسن تدبیر ما و بی شک؛ کمی خوش اقبالی داره. بعضی خطرها هم هستن که تحت هیچ شرایطی نمی شه از شر اون ها خلاصی پيدا کرد. بهتره آرزو کنيم چنين تهديداتی؛ هرگز سراغ مون نيان. همواره بی خطر زندگی کنين.