من درگير نيستم . يعنی انقدر درگير نيستم که نتوانم وبلاگ بنويسم ، منتها فکرهايم جمع نيست . درست مثل يک اتاق در هم که از هرگوشه چيزی آويزان باشد .

من تصميم گرفتم ، من اعتراف ميکنم در صحت عقل و آگاهی از تمام مشکلات و درگيريها ، تصميم گرفتم ، آرامش و آسايش و رفاه خودم را باشادی پسرم و موفقيت همسرم جابجا کنم . مطمئن نيستم اين شادی هميشگی باشد و اطمينان به موفقيت و پيشرفت هم ندارم منتها من نه فالبينی بلدم و نه از آينده خبر دارم . پس موقعيت پيش آمده را در آغوش ميکشم و سعی ميکنم لبخند رضايت هم بزنم .

وسايلم را جمع ميکنم و به ياد می آورم هر کدام را کی و کجا خريدم . يک عالم خاطره را هم ميزنم . مخصوصا وسايل سهيل را که بيرون ميريزم ، ياد تمام لحظات تنهاييم می افتم که بدون تجربه و کمک روزهای نوزاديش را با هم سپری کردیم . امروز زيرانداز تعويض پمپرزش را از کمد يافتيدم . چقدر برايم سخت بود و چقدر تلخ ! قورت ميدهم همه بغضهايم را و به خدا ميگويم تا الان يک به هيچ به نفع من !

ديروز از صبح به فروشگاه رفته بودم ، تا ميتوانستم چرخيدم . برای اولين بار با خيال راحت از صبح گشت زدم نه دلشوره شام شب داشتم و نه برگشت سهيل از مهد . نه سهيل گرسنه شده بود و نه نياز به دستشويی داشت . حتی نق هم نداشت . هر چه دلم ميخواست لباس پرو می کردم و بعد هم با ايراد سرجايش ميگذاشتم . تازه نهار هم تنهايی خوردم و کلی هم آدمها را تماشا کردم ، مثل هميشه مجبور نبودم يک لقمه بخورم و دو تا لقمه هم قربان صدقه بروم و در دهان فسقلی بچپانم . بعد از ظهر هم عيشم را تمام کردم و يک موس شکلات بزرگ از استارباکس خوردم . اصلا هم فکر چاقی و رژيم را نکردم . اما غروب فکر ميکردم جای سهيل خالی . کاش بود و نق ميزد و خسته ميشد . بعد از سالها با خيال راحت به دستشويی فروشگاه رفتم و تجديد آرايش کردم ، مثل خيلی قديمها . چشمم به خانمی که با کودکش آنجا بود و موهای نی نی را شانه ميکرد ، افتاد  کلی دلم گرفت . ( لعنت به احساس مادرانه من که نه قورت دادنی است و نه بيرون انداختنی )

اين مملکت يک ايراد بزرگ دارد . نميتوان راحت استراق سمع کرد ( درست نوشتم ؟!) وقتی يک دختر و پسر آويزان به يکديگر را ميبينم که در مسيری جلويم گام برميدارند ، هرچه گوش تيز ميکنم ببينم چه خاليهايی ميبندند ، متوجه نميشوم .  زبانشان که با من يکی نيست هيچ . اگر شانس بياورم و هندی و عربی صحبت نکنند و انگليسی حرف بزنند هم باز نميفهمم . از هر چهار کلمه که ميگويند ، سه تا نصفی را قورت ميدهند و ميخورند . يکی و نصفی اش را از جهت معنی نميدانم . دو تای ديگر را هم يواشکی و با خنده ميگويند . چقدر ناکام مانده ام .

ديروز شارژ موبايلم تمام شد و تماسم با محمد قطع شد . از دو خانم ايرانی خواهش کردم موبايلشان را بدهند تا بتوانم به محمد خبر بدهم و خبری بگيرم . يکی گفت : موبايلم برای ايران است و خط اينجا را ندارم ( يعنی هزينه تماس زياد ميشود ) ديگری هم گفت : کارتم در حال تمام شدن است ( يعنی بهانه کامل ) . به خانم عربی گفتم و موبايلشان را دادند ، منتها اين بار موبايل محمد خاموش بود ، در نتيجه دو ساعت معطل شدم و حرص خوردم . اما اگر شما دعوا کرديد من هم کردم . فعلا بيخيال !

هيچی فعلا خبررسانی کردم که زنده ام و مشغول ، در حال رانندگی در يکی از پيچهای خطرناک و شديد راه زندگيم .

 

 

/ 5 نظر / 3 بازدید
moones

مکه سهیل کجا بود؟ آرزو جون من هفته ديکه جمعه بر ميکردم از سويس. حتما بهت زنک ميزنم. دوست دارم ببينمت.

امیر

طفلکی خدا که هميشه با هرکی طرف ميشه بازنده س!يک هيچ بازم خوبه. با انصافيد شما!راستی خوش ميگذره؟!راستی سلام!

علی

ای بابا / از یلدا تا اینجا چه اتفاقاتی که نیفتاده / دست کم خوب شد فهمیدم که حالت خودت و خانواده خوبه.

شهرزاد

اميدوارم به سلامت جاده رو تا انتها بری. زمان کمکت ميکنه عزيز. خودت رو درياب که فقط يک بار حق زندگی بهت داده شده. شادمان و سلامت باشی

حمید

با سلام وبلاگ جالبی با خاطرات شيرين من هم در قبرس زندگی ميکنم از اين هموطنان عزيز اينجا هم هست ما دورشون خط کشيدم دوست داشتين برای تعطيلات بيايد قبرس خوشحال ميشيم