ديدنيهای شهر من !

صدای بوق ماشين ...

گرما بيداد ميکنه ،نسيم هم از سمت جهنم ميوزه...

لپهای پسرک رنگ دست گل قرمز دستشه و چشمهاش از هر دو قرمزتر ولی لبخند روی لبهاش بر عکس گونه ها و چشمها و گلهاش...

تو پياده رو آقايی داره با دستهاش حرف ميزنه ،اما نه! انگار موبايلشه...

پنجره داره عرق ميکنه ...

لباسهای دخترک چقدر شاده، صورتی و سفيد... اما صورتش مثل مترسک شده، چقدر تفاوت بين لباسها و چهره اش هست ...

دو طرف بزرگراه مدرس چقدر قشنگ شده ،چه سبزه خوشرنگی و بين تمام آن خوشرنگی، پيرمرد سبز پوشيده ای قد خميده، به آرامی حرکت ميکنه و من از دور نميبينم که مشغول چه کاری است ...

باز هم چراغ قرمز ...روی باربند پيکان کناری يک ويلچر قراضه داره خودنمايی ميکنه و مرد عينکی که تمام چهره اش را عرق و شکستگی پوشانده نفس عميقی ميکشه !

دو تا ماشين کورس گذاشتند، انقدر به سرعت رد شدند که نفهميدم چه اشخاصی پشت فرمان ماشين جا خوش کردند اما عجب ماشينهايی ....

تابلو بزرگ تبليغات ال جی چقدر خوشرنگ و شفافه ...

باز هم تبليغ موبايل آن هم از نوع زيمنس...

خانم ،چادر مشکيش را به سر صاف ميکنه و از شير آب سرد کن يک ظرف آلومينيومی سن تاپ را آب ميکنه و به بچه در آغوشش ميده ...

يک دختر و پسر جوان شايد هم نوجوان کنار خيابان ايستادند و خوش و بش ميکنند منتظر چراغ عابر پياده هستند ... نميدانم چرا خنده اونها يک حس خوب بهم داد ...

چند تا پسر بچه با يک دونه توپ وسط سبزه های خيابان دنبال هم ميدوند و انگار فرياد هم ميزنند ...

صدای اذان مسجد فرياد بچه ها را محو ميکنه  ...

چند تا کارگر کنار پياده رو در حال حرف زدن و سيگار کشيدن هستند يادمه دفعه های پيش هميشه افغانی بينشون بيشتر از ايرانيها بود اما حالا فقط چهره های آفتاب سوخته شهرستانی را ميبينم ...

تمام ديده های شهر من همينه، مثل هميشه هيچ چيز عوض نشده ،نه وضعيت مردم نه خستگيهاشون نه زشتيها و زيباييهاشون و نه دلتنگيها و دلخوشيهاشون !

شهر من تا بوده همين بوده کمی بيشتر و کمتر فرقی نداره !آنچه که پدر و مادر من ديدند با آنچه که من ميبينم و آنچه که فرزندانم در آينده خواهند ديد تفاوتی نداره ...

با همه اينها دلم ميخواهد شهرم مثل کوههای شميرانش هميشه پابرجا و استوار باقی بماند ،نه ظلم دولتمردان نه رويدادهای طبيعی نه آژير قرمز و موشک و نه شلاقهای بی عدالتی نبايد خدشه ای در شکوهش وارد کند .

/ 3 نظر / 4 بازدید
شكلات

سلام...براى آدمى كه دور از وطن زندگى ميكنه هيچ چيز شيرين تر از اين نيست كه خبر خوبى و شادى وطنش رو بشنوه

m-h-a

من هم ارامش هميشگی شهرمون رو از خدا خواستارم,چرا که عافيتيه که وقتی از دست بره خيلی چيزهارو با خودش ميبره,از همه مهمتر لحظات زندگيمون رو.باز خوبه زشتيهای شهر خيلی براتون خود نمايی نکردن;)

پدرام دانش

سلام بر شما. برای حفظ شکوه و اقتدار می توان مشتی خاطره را از پيشينيان؛ مستمسک قرار داد و چند صباحی با آنها دلخوش بود. لیکن؛ حافظه تاریخ؛ در آینده به مدد فرزندان مان آمده؛ آنان را از غفلت نیاکان شان آگاه می سازد. و آن دوران؛ دورانی ست که زوج های جوان ینگه دنیا؛ ماه عسل خود را در مریخ می گذرانند؛ در حالی که فرزندان ما؛ نشسته در خودروی ملی (!!)؛ گرفتار در ترافیکی خود خواسته که بر آمده از بی کفایتی ست؛ همچنان به کمک بادبزن؛ خود را خنک می کنند. و در همین حال در شبکه تهران؛ این آواز پخش می شود: ای شهر با طراوت؛ ای تهران ... ای تکیه گاه امٌت؛ ای تهران ............. بهتره زودتر فکری بکنيم. موافق نيستين؟؟