ما رسيديم !

شاید باید قصه را طوری آغاز کرد دقیقا مثل داستان پرنده ای که پس از کوچ به منطقه زندگی خودش برمیگردد ، اما از همان روزهای اول هرچه تلاش کردم نه احساس پرنده را درک کردم و نه منطقه برایم احساس آشنایی ایجاد کرد .

ویزای اقامت دبی را باطل کردم تا بتوانم با وسایل زندگی که آنجا داشتم و اینجا نداشتم به شهرم برگردم . از لحاظ قانونی ویزای اقامت را باطل کردن و اعلام بازگشت کردن کافی است . اما برای گمرک هیچ وقت ، هیچ مدرکی کافی نیست و همیشه طرف مقابل یا قاچاقچی است یا آدم دزدی که که باید مال دزدی را بزور از او گرفت . اسباب زندگی ما دو سوم یک کانتینر را پر کرد و چند تن از کارگران شرکت حمل و نقل با احتیاط آنها را برای ما بسته بندی کردند .

دقیقا قبل از ماه محرم وسایل به ایران فرستاده شد و ما خوشحال بودیم که در تعطیلات عاشورا و بعد از آن ما می توانیم اسباب کشی کنیم ، اما زهی خیال باطل . همه مسئولین گمرک به دهاتشان تشریف برده بودند تا دین خود را به امام حسین ادا کنند و تا می توانند عزاداری کنند . حالا کار مردم روی زمین مانده ، به جهنم . مردم میان زمین و هوا مانده اند و روزگارشان با استرس و عذاب می گذرد آن هم به درک . خلاصه دردسر این قضیه را بی خیال میشوم که ما چقدر حرص خوردیم و هر روز با ترخیص کار تماس گرفتیم تا مامور گمرک تشریف فرما شوند و اجازه خروج بار ما را از بندر بدهند . اما مامور گمرک بعد از یک هفته تشریف آوردند و بدون نگاه به وسایل دست دوم ما فقط با توجه به مدارک که نشان از بازگشت یک ایرانی مقیم خارج میداد اعلام کردند : این وسایل باید کارشناسی بازدید شود ، پس به منطقه انبار منتقل شود .

محمد طفلک با شنیدن این حرف از تماس ترخیص کار رنگ از رویش پرید ، اگر وسایل به انبار میرفت برگشتن آنها با خدا بود ، اینکه چه تعداد گم میشد یا بهتر بگویم دزدیده میشد یا هنگام پیاده و سوار کردن آسیب میدید با خدا بود . وسایل دست دوم ما انقدر ارزشمند نبودند که کارگران دل برای آنها بسوزانند یا انقدر علاف بشوند تا برای کارشناسی وسایل را پیاده و سوار کنند و فقط قصد آزار رسانی بود . محمد ار ترخیص کار خواست تا با مامور وظیفه شناس صحبت کند و وسایل را همانجا بازدید کنند تا اجازه ترخیص صادر شود . ما اصلا نفهمیدیم چطور شد اما در یک جمله مامور گمرک پانصد هزار تومان ناقابل خواستند تا امضایی که حق ما بود را بدهند .

حالا این مبلغ بین ترخیص کار با مامور گمرک نصف شد و این یک بازی بود ، یا هر کدام به تنهایی آن را خوردند ما هنوز هم نفهمیدیم . اما این رشوه را با همین مقدار حق العمل کاری برای ترخیص کار فرستادیم تا وسایلمان فرستاده شد ، آن هم با تاخیر بیست و چند روز...

اما وقتی در کانتینر باز شد ، برادرم و محمد مثل بستنی در هوای گرم مانده وا رفتند و ولو شدند . انگار اسباب ما را داخل دیگ ریخته باشند و حسابی همزده باشند . میز کامپیوتر و میز مبل شکسته و غیر قابل استفاده شده بودند که زحمت حمل آن به داخل خانه هم کشده نشد و آن را در همان کوچه رها کردند . چهار جای مبل پاره شده بود ، کارتنها همه پاره ، له و درهم شده بودند .

نتیجه گیری اینکه احتمالا مامورین گمرک حسابی وسایل را گشت زده بودند اما چون به نظرشان دندان گیر نیامده بود از روی انسان دوستی و نه کینه و حرص که چرا ما کالای قابل عرضی نداشتیم با گرفتن پانصد هزار تومان ناقابل وسایل خودمان را به خودمان بخشیده اند و وسایل از جا بیرون آمده در تکانهای جاده و مسیر از بین رفته بودند .

به این ترتیب قصه ما به سر رسید و پرندگان مهاجر به لانه خودشان در مملکت گل و بلبل بازگشتند و در اول کار حسابی ادب شدند تا همیشه به یاد داشته باشند اینجا ایران است و در ایران هیچ قانونی حکمفرما نیست و هیچ مدرکی قابل قبول نیست به جز مدرکی که هر شخص برای خودش مینویسد ، در هر شغل و منصبی که باشد مستثنی وجود ندارد !

/ 6 نظر / 12 بازدید
امير

اينجور جاها حتماً بايد دنبال آشنا گشت. از راه قانونی هيچ وقت آدم به حقش نميرسه. حالا خدا رو شکر خسارت فقط ميز کامپيوتر و مبل بوده.

پدر(نم‌نم)

واقعا اعصاب آدم خورد می‌شه...نمی‌شد وسايلتون رو همون‌جا می‌فروختيد و می‌اومديد اينجا دوباره می‌خريديد؟...راستی برگشتتون مبارک...ولی خوب بود يه خبری به ملت می‌داديد وقتی می‌رفتيد...

سهيل

رسيدن به خير - بی زحمت يه آب و جارويی هم به وبلاگ متروکتون بزنيد ... آقا سهيل چطوره ؟

خدابیامرز

سلام علیکم / نمی تونم بگم خوشحالم که برگشتین / اجباری بوده لابد / اما خوش اومدین. روزگارتان مطلوب

ليدا

به نظر منم بهتر بود اونجا به وسايلتون چوب حراج ميزدين و پولشو به اضافه همين ۵۰۰ هزار تومان رشوه ! و لابد هزینه پست و .... البته به اضافه مقاديری پول ديگه ميذاشتين روی هم و وسايل نو ميخريدين ... تو فکر کردی اين چند سالی که ايران نبودی اين مملکت قانونمند شده ؟!؟! زهی خيال باطل راستی دلم برات خيلی تنگ شده