من و ...

منتظر بودم تغییر مکان وبلاگی بدهم تا بعد آپدیت شوم ، منتها هر چه گذشت نا امیدتر شدم ، پس بی خیال شدم ، این مطلب را هم روی صفحه میفرستم تا بعد بلکه معجزه شود .

از محسن خان و آرزو کوچیکه هم ممنون به خاطر دعوت به یلدا بازی . در کل بازی قشنگی است تصور می کنم وبلاگنویسها ، شب یلدا زیر کرسی دور هم بنشینند و خاطرات زندگی شان را روی دایره بریزند بعد چه مجلس شلوغ و درهمی می شودهاااا این همه وراج ، اوووو

از اول که این بازی را خواندم ، بدجور به فکر فرو رفتم ، که من چه چیزهایی برای گفتن دارم ، انقدر آدم پیچیده ای نبوده ام و همیشه هم از پیچیدگی بیزار بودم ، اما از یک مورد هم فراری هستم و آن آشکار کردن آنچه که در وجود و شخصیتم آن طور نیست که هم اکنون آشکار است خیلی واضح بگویم بسیاری از خوبیها و زیباییها است که از لطف او بزرگتر و نمودارتر است و اگر اصلیتش بیرون بیفتد ، نشان میدهد که خیلی هم خبری نیست و از آن طرف هم بدیها و زشتیهایی است که در اصل وسعتش خیلی است اما از بزرگی خداوند کوچک و ناچیز است و در چشم نمیاید .

از خودم  توقع ندارم و شما هم این صداقت را از من نخواهید که ستار بودن خدا را پرده دری کنم و بخواهم به خاطر ثابت کردن راستگویی و کمی هم شاید خودنمایی زنانه و وبلاگانه از کمترین خصوصیاتم بگویم .اما : ۱ـ از زمانی که به یاد دارم همیشه دلم می خواست بهترین باشم ، بدون تعارف از اینکه تعریفم را بکنند و به نظر همه مناسب و برازنده باشم در دلم قند آب میشده است . این یک خصلت بارز و خصوصی را داشته باشید تا توقع تمام روی دایره ریختنهای پنهانی  از سرتان بپرد...

۲ـاز اینکه نکته ای را به من تذکر بدهند هم ، از کوره فرار می کنم یا به قول خودمان در میروم . یادآوری تذکری که مخصوصن ، در گذشته هم گفته باشند و دوباره یادآوریش کنند ، پیش درآمد یک مفصل ناراحتی می شود که بیا و ببین ، اگر راجع به نکته تذکری ، پاسخ دندان شکن هم نداشته باشم مثل تیغ ماهی در گلو ، نگه میدارم تا یا در جای دیگر بیرون بیاورم و به فرد طرف مقابل بزنمش یا در کمال آه و فغان قورتش بدهم .

۳ـاز اینکه آدم ثابتی نیستم ، گاهی اوقات خودم شرمنده میشوم . فکر میکنم این همه بالا و پایین شدن خلق و خو هم خودم را عذاب می دهد و هم دیگران را آزار . بعضی از اوقات حتا عقیده ام هم نسبت به نکته ای تغییر میکند ، آن هم در عرض جیک ثانیه

۴ـحس وطن پرستی دارم ولی ایران دوستی خیر . شاید هم برعکس ! دقیق می دانم وابستگی ندارم ، کاستیهای اطرافم اینقدر فشار می آورند که دلم می خواهد تمام بد و بیراههای بلد و نابلدم را نثار کنم و از این مملکت فرار کنم

۵ـ آخرین مطلبی که باید بگویم و فکر کنم خیلی از دوستان وبلاگنویس نمی دانند این است که من و محمد پدر و مادر یک کودک طبیعی نیستیم . سهیل ما با کودکان همسن خودش کمی تفاوت دارد . سهیل جزو کودکان سندرم دان محسوب می شود و البته با این تفاوت که تمام کوروموزومهای سهیل سه گانه نیستند و این سلولهای کوچک به صورت یکی در میان جفت و سه گانه هستند . به همین دلیل هم آسیب سهیل از دان خیلی کم و نامحسوس بوده است و الان هم در مدرسه عادی مشغول است . منتها تیز هوشی و زکاوت بچه های دیگر را هم ندارد .

باقی موارد هم که نوعی خاطره گفتن است و فرصت برای بازگو کردنش فراوان است ، بلکه  خدا خواست و معجزه شد و این وبلاگ هم خانه تکانی کرد

/ 3 نظر / 6 بازدید
طه

ای بابا اين اعترافاتت خيلی لطيف و مليح بود! اعترافات خفن رو کن!

farzad

مهم اينهکه آدم با خودش صادق باشه و خودشو گول نزنه! برای اينه که نياز به خودشناسی داريم وقتی خودتو شناختی، خدا روميشناسی . راستی به نظر تو خدا درون خود ما نيست ؟؟ از سهيل هم بيخبر مون نذار

امير

آها. حالا شد تازه قالب درست درمون.مبارک باشه. اين از اين.بعدشم اينکه کدوم يک از خانوما دوس دارن خودشون رو لو بدن که شما دوميش باشيد؟!