دست نوشت
سه‌شنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٧
ما جمع شدیم

چند بار خواستم این پست را بزنم (محض اطلاع ) , اما پسورد را فراموش کرده بودم . بالاخره پسورد را سایت پرشین عنایت فرمودن . ما خانواده همه اینجا جمع شدیم .

اگر هنوز یادی از ما می کنید , شما را خواهیم دید .

ایام به کام

 

شنبه ۳٠ دی ،۱۳۸٥
 

از روزی که برای رای دادن رفته بودم تا همین امروز صبح ، شناسنامه ام گم شده بود . این را گفتم که این را بگویم که من هم رای دادمااااا ! در آخرین ساعات رای دهی که روز جمعه غروب بود ، بنده تحت تاثیر وبلاگهای برخی دوستان و البته دست استکبار جهانی اغفال شده و به مسجد دو کوچه آن طرفتر رفتم و رای خود را در صندوق انداختم . از فردای آن روز هم شناسنامه ام را گم کردم و دو هفته بود که همه جای خانه را دور زدم ، اما پیدا نکردم تا بالاخره امروز داخل جیب پالتویی که همان روز پوشیده بودم ، یافت شد . تازه من آن روز کلی مورد شماتت قرار گرفتم که چرا رای دادم و اینها . بعد هم که شناسنامه مفقود شده بود بیشترتر مورد شماتت قرار گرفتم که اگر رای نداده بودم شناسنامه ام گم نمیشد ، مخصوصن الان که پاسپورتم هم اعتبار ندارد و کارت ملی هم ندارم ، قبض موقتش هم در اسباب کشی نیست شده . به من می گویند آدم بی هویت !

گفته اند که : از احمدی نژاد پرسیده اند : نظرتان راجع به فقر چیست ؟ احمدی نژاد خندیده است . گفته اند : آقای رییس جمهور چرا میخندید ؟! احمدی نژاد گفته است : قل مراد ، گریه می کنه !!

تا حالا جوک به این شباهت و نزدیکی به شخصی ندیده ام . دوستان بیرون مملکتی به مغز خود فشار نیاورید هنوز قل مراد را نمیشناسید . منتها ورژن چاق شده احمدی نژاد است ، کمی باهوشتر البته .

یک حس عجیب دارم نسبت به اطراف و جامعه . انگار عامه مردم یک جورایی نه فقط سرشان را بلکه همه بدنشان را زیر برفها پنهان کردند . انگار نه می خواهند چیزی بشنوند و نه چیزی ببینند . همه با اسباب بازیهای دلخواهشان سرگرمند . شاید من هم به نوعی همین طور باشم ، شاید فقط از کنجکاوی اخبار و تحلیلها را می خوانم . هیچ حرف تازه ای هم برای گفتن ندارم ، همه را گفته اند و می گویند . اما می دانم خودم را گول نمیزنم و سرگرم هم نمی کنم . حرص و جوش هم می خورم مخصوصن وقتهایی که حس میکنم کسی که پشت تریبون قرار گرفته ، فکر می کند خودش چیزی دارد و میداند که مختص عقل ناقص خودش است و مابقی جزو قبیله ببو ها هستند . یادش رفته که من و دیگری ببو ، همین تریبون مفت و مجانی را در اختیارش قرار دادیم تا حالا برای ما آواز بخواند و حرفهای گنده بیرون بپراند .

در راستای امر خطیر اطلاع رسانی این دو تا وبلاگ را مطالعه نمایید . وبلاگ علی آقا که همیشه حرفهایی برای خواندن دارد و این مطلب وبلاگ محسن خان .

من  وبلاگ سهیل را با وبلاگ خودم مخلوط می کنم و احتمالن هم از پرشین بلاگ اسباب کشی کنم .

سه‌شنبه ۱٩ دی ،۱۳۸٥
 

من اگر می دانستم شکایتم را سراسری کنم ، بعضیها دست به کار میشوند خیلی زودتر از اینها گلایه می کردم . یادم باشد همه کم کاریها را اینجا لو بدهم تا همان بعضیها حساب کار دستشان بیاید .

حرف درس و مشق بچه ها که می شود ، من یاد یک خاطره نه چندان دور می افتم . سال سوم راهنمایی بنده در لیست افتخاراتم ، تجدید شدن از درس جغرافی و اجتماعی را ثبت کردم که تا امروز پدر جانمان نمی دانند و در اصل مادرمان معرفت خاص نشان دادند . همان روزها که من تجدید شده بودم و ثلث سوم بود ، برای ورود به دبیرستان امتحان ورودی می گرفتند . یعنی مثلن مدارسی که اسمی درکرده بودند و می خواستند خاص بودنشان را به رخ بکشند ، امتحان ورودی داشتند . دبیرستان دانشگاه آزاد واقع در خیابان الهیه هم از همان مدارس بود ، که ویلایی قدیمی بود و به دست دوستداران انقلاب فتح شده بود و بعد هم مدرسه غیر انتفاعی شده بود . من هم با پارتی مادر ، امتحان ورودی اش را دادم و از شانس بلندم ، قبول شدم . منتها وقتی کارنامه باشکوهم را دیدند ، از ثبت نامم جلوگیری کردند . البته من در پزهایم همه جا ، جار زدم که من قبول شدم و خودم نرفتم . آن موقع شهریه یک سال این مدرسه با آن همه ادعا صد و پنجاه هزار تومان بود .

دوران گذشت و حیف شد ، مخصوصن که الان ما شهریه مهد کودک در هر ماه چیزی حدود صد و پنجاه هزارتومان تقدیم می کنیم .

جمعه ۱٥ دی ،۱۳۸٥
من و ...

منتظر بودم تغییر مکان وبلاگی بدهم تا بعد آپدیت شوم ، منتها هر چه گذشت نا امیدتر شدم ، پس بی خیال شدم ، این مطلب را هم روی صفحه میفرستم تا بعد بلکه معجزه شود .

از محسن خان و آرزو کوچیکه هم ممنون به خاطر دعوت به یلدا بازی . در کل بازی قشنگی است تصور می کنم وبلاگنویسها ، شب یلدا زیر کرسی دور هم بنشینند و خاطرات زندگی شان را روی دایره بریزند بعد چه مجلس شلوغ و درهمی می شودهاااا این همه وراج ، اوووو

از اول که این بازی را خواندم ، بدجور به فکر فرو رفتم ، که من چه چیزهایی برای گفتن دارم ، انقدر آدم پیچیده ای نبوده ام و همیشه هم از پیچیدگی بیزار بودم ، اما از یک مورد هم فراری هستم و آن آشکار کردن آنچه که در وجود و شخصیتم آن طور نیست که هم اکنون آشکار است خیلی واضح بگویم بسیاری از خوبیها و زیباییها است که از لطف او بزرگتر و نمودارتر است و اگر اصلیتش بیرون بیفتد ، نشان میدهد که خیلی هم خبری نیست و از آن طرف هم بدیها و زشتیهایی است که در اصل وسعتش خیلی است اما از بزرگی خداوند کوچک و ناچیز است و در چشم نمیاید .

از خودم  توقع ندارم و شما هم این صداقت را از من نخواهید که ستار بودن خدا را پرده دری کنم و بخواهم به خاطر ثابت کردن راستگویی و کمی هم شاید خودنمایی زنانه و وبلاگانه از کمترین خصوصیاتم بگویم .اما : ۱ـ از زمانی که به یاد دارم همیشه دلم می خواست بهترین باشم ، بدون تعارف از اینکه تعریفم را بکنند و به نظر همه مناسب و برازنده باشم در دلم قند آب میشده است . این یک خصلت بارز و خصوصی را داشته باشید تا توقع تمام روی دایره ریختنهای پنهانی  از سرتان بپرد...

۲ـاز اینکه نکته ای را به من تذکر بدهند هم ، از کوره فرار می کنم یا به قول خودمان در میروم . یادآوری تذکری که مخصوصن ، در گذشته هم گفته باشند و دوباره یادآوریش کنند ، پیش درآمد یک مفصل ناراحتی می شود که بیا و ببین ، اگر راجع به نکته تذکری ، پاسخ دندان شکن هم نداشته باشم مثل تیغ ماهی در گلو ، نگه میدارم تا یا در جای دیگر بیرون بیاورم و به فرد طرف مقابل بزنمش یا در کمال آه و فغان قورتش بدهم .

۳ـاز اینکه آدم ثابتی نیستم ، گاهی اوقات خودم شرمنده میشوم . فکر میکنم این همه بالا و پایین شدن خلق و خو هم خودم را عذاب می دهد و هم دیگران را آزار . بعضی از اوقات حتا عقیده ام هم نسبت به نکته ای تغییر میکند ، آن هم در عرض جیک ثانیه

۴ـحس وطن پرستی دارم ولی ایران دوستی خیر . شاید هم برعکس ! دقیق می دانم وابستگی ندارم ، کاستیهای اطرافم اینقدر فشار می آورند که دلم می خواهد تمام بد و بیراههای بلد و نابلدم را نثار کنم و از این مملکت فرار کنم

۵ـ آخرین مطلبی که باید بگویم و فکر کنم خیلی از دوستان وبلاگنویس نمی دانند این است که من و محمد پدر و مادر یک کودک طبیعی نیستیم . سهیل ما با کودکان همسن خودش کمی تفاوت دارد . سهیل جزو کودکان سندرم دان محسوب می شود و البته با این تفاوت که تمام کوروموزومهای سهیل سه گانه نیستند و این سلولهای کوچک به صورت یکی در میان جفت و سه گانه هستند . به همین دلیل هم آسیب سهیل از دان خیلی کم و نامحسوس بوده است و الان هم در مدرسه عادی مشغول است . منتها تیز هوشی و زکاوت بچه های دیگر را هم ندارد .

باقی موارد هم که نوعی خاطره گفتن است و فرصت برای بازگو کردنش فراوان است ، بلکه  خدا خواست و معجزه شد و این وبلاگ هم خانه تکانی کرد

چهارشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸٥
سفر محمد

محمد چمدان مسافرت چند روز ، را بسته است و من چمدان خاطرات سالها را هم میزنم . گاهی اوقات از چمدان سالها چیزی را بیرون می کشم که مدتهاست دنبالش می گشتم .

همیشه و همیشه دغدغه اضافه بار داشتیم و هر چه تلاش می کردیم از این طرف یا آن طرف فرقی نمی کرد ( منظورم از طرف ایران و دبی است ) بار ما بیشتر از اندازه بود ، مگر گاهی اوقات که محمد تنها ایران می آمد و دردسر بار نداشت . من سالهای خردسالی سهیل اکثرن ، بچه به بغل در صف پاسپورت و بار ، به تمام گذشتگان و آیندگان ( دور از جان البته ) لعنت می فرستادم و یک تسبیح غلط کردم ، می گفتم تا نوبتم برسد . امروز که به روزهای گذشته و آینده فکر می کنم به خودم می گویم ، پس حالت چه شد ؟ تو که یا در گذشته سیر می کنی و یا برای آینده نقشه می کشی ، پس این روزها را کجا باطل میکنی

این روزها ، همان روزهایی است که سال گذشته برایش نقشه می کشیدی و سال آینده افسوسش را خواهی خورد . به خودت بیا

چهارشنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸٥
يک اتفاق خوب

آخرین اقدام آزمایشی ، روز یک شنبه انجام شد . ام آر آی مغز ، با بیهوشی بر روی سهیل انجام شد که نشان میداد ، در کمال خوشحالی و شکرگذاری هیچ گونه آدنوم یا طومور هیپوفیز در مغز وجود ندارد . کبد هم ، در دومین سنوگرافی  سالم و بدون توده گزارش شد .

پس مشکل همان بزرگ بودن یکی از غدد فوق کلیه است که در سمت چپ سهیل بزرگتر از سمت راست است . با تمام آزمایشات و اسکن و سونو پیش خانم دکتر روحانی رفتیم . خانم دکتر ، فوق تخصص غدد هستند و به خاطر مشکل سهیل خیلی فوری وقت ویزیت را گذاشتند . وقتی اقدامات انجام شده را دیدند ، یک کمی به ما خندیدند و گفتند شما خیلی جلو جلو پیش رفتید ، ما از این ریسکها نمی کنیم . منظورشان همان بیهوشی برای اسکن و ام آر آی بود . که البته گفتند : اقدامات کاملن درست و علمی بوده اما معمولن خانواده ها زیر بار این اعمال نمی روند ، حالا اینجا قضیه برعکس شده است . اما تشخیص ایشان این بود که سهیل مشکل خاصی که نیاز به درمان داشته باشد را ندارد . در بدن سهیل علامات بلوغ دیده نمی شود و این ترشح فری تستسترون به خاطر پایین بودن میزان پروتئین بدن هم می تواند باشد (البته ممکنه ) . به غیر از آن در بعضی از بچه ها یکی از هورمونها بیشتر ترشح میشود که این مسیله مهمی نیست و به بدن شخص بستگی دارد . سهیل فقط باید تحت نظر باشد ، هر ۳ ماه ویزیت شود و احتمالن تکرار آزمایش داشته باشد تا میزان ترشح بالا نرود . این تحت نظر بودن تا سن بلوغ است .

برای اطمینان یک عکس هم از مچ دست سهیل خواستند تا آخرین علامت بلوغ زودرس را هم تست کرده باشند . از روی استخوان مچ ، سن استخوانی سهیل را متوجه می شوند . اگر سن استخوانی بیشتر از سن سهیل باشد باید اقدامات محدودی ، آغاز کنیم و اگر سن استخوانی با سن تقویمی یک اندازه بود ، فقط همان تحت نظر بودن .

می توان گفت : آرامش خیال نسبی را پیدا کردیم . به قول بعضی ۲۵۰ هزار تومان پول در گلوی دوا درمونیم گیر کرده بود ، خدا را شکر فعلن خارج شد .

اگر این جریان را کسی دیگر تعریف کرده بود ، باور کردنش یک کم خرج برمیداشت اما وقتی پدرم با کلی خنده و کنایه نیش دار گفتند ، ما باور کردیم مملکت خیلی درهم و برهم تر از آن است که در مغز ما میگنجد . پدر گفتند : یکی از همکاران تازه ما در مدرسه کاندیدای شورا شهر شده ، اما از تهران اقدام نکرده و از شهر کرج کاندید شده ، در برگه تبلیغاتی اش ذکر شده پدر شهید ، آقای فلانی ... . تا اینجای کار موردی ندارد . اما اصل مورد اینجاست که همسر ایشان در زمان موشک باران ، در تهران باردار بودند و هنگامی که چند کوچه پایینتر از منزل این آقا ، موشک اصابت می کند ، همسرشان خیلی می ترسند و بچه هم سقط می شود . به همین دلیل الان خودشان را پدر شهید می دانند و از همین عنوان هم در برگه تبلیغاتی استفاده کردند . کسی هم پیدا نمی شود که بپرسد شما پدر کدام شهید هستید ؟! ما که به این جریان خیلی خندیدیم و از دیروز تا به حال همه در حال کنکاش گذشته هستیم تا ببنیم چه عنوانهای مشابهی داریم ، که اگر یک روز کاندید جایی شدیم جزو افتخاراتمان بیان کنیم

چهارشنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٥
اشتباه و اسکن

از وقتی که آن مربی مهد ایرانیها در دبی ، ما را سردر گم کرد ، تا امروز احساسم تکرار نشده بود ، حس خفه کردن طرف مقابل در این حد . ما در کجا دنیا هستیم . به پیر،  به پیغمبر ، به مقدسات همه آدمها قسم ، همه آدمها جان دارند و احساس دارند . همه آدمها برای وقتشان هزار و یک کار دارند . همه آدمها مثل شما برای بچه هایشان جان میدهند .

اول هفته به آزمایشگاه پارس زنگ زدیم ، فری تستسترون به عدد ۲۳ رسیده است ، یعنی از آزمایشات قبلی خیلی بیشتر و تستسترون ۱۴٪ . رییس به متصدی آزمایشگاه گفتند آزمایشات قبلی هم تستسترون را پایین نشان داده و اشکال همین جاست . متصدی آزمایشگاه که می توان گفت شاید دیپلم هم به زور داشته باشد ، گفت : آخه آقای دکتر واحد تستسترون با فری تستسترون یکی نیست که !!! قیافه رییس و من ، بعد هم محمد وقتی شنید ، دیدنی بود . باور کنید همچین چهره های استثنایی ، تا به حالا ندیدید . فکر کنید از آن پزشک آزمایشگاه دانش تا پزشک کاخ و خانم دکتر رزاقی آذر فوق تخصص غدد اطفال و همه آن رزیدنتهای در آینده متخصص به این نکته توجه نکردند . مثالش میشود این : شما واحد شمارش شکر و زعفران را یکی کنید . یعنی گرم و کیلوگرم را یکی حساب کنید در حالی که تستسترون یک هزارم فری تستسترون است و باید دقیقن هزار برابر شود .

از همه نکات اعجاب انگیزتر اینکه ، فروشنده قدیمی که همان خانم دکتر رزاقی باشند به این مسیله دقت نکردند . مگر میشود

یعنی این همه تکرار آزمایش برای این بچه لازم نبود . از همان اول اختلال ، قاطعانه مشخص بود و با یک سونوگرافی و سیتی اسکن میشد به جواب رسید . به هر حال دیروز سهیل را برای سیتی اسکن بردیم . اسکن همراه با تزریق دارو بود ، که روز قبل دارو را  تهیه کرده بودیم . سهیل ناشتا بود و گاهی بهانه میگرفت که ناشی از گرسنگی بود . ساعت ۲ بعد از ظهر آنجا بودیم و من که تا به حال از همه چیز بد گفته ام لااقل یک بار تعریف کنم ، مرکز سیتی اسکن و ام آر آی جام جم واقع در خیابان ولی عصر یکی از منظمترین و باتعهدترین مراکزی است که تا امروز به تور من خورده است . پزشک دقیقن ساعت ۲ در مرکز حضور داشت و هیچ وقتی را هم صرف تعویض لباس یا استراحت نکرد ، به محض ورود با متصدی هماهنگ کرد و همراه خودش ، ما هم به اطاق آمادگی وارد شدیم . کمی با سهیل شوخی کرد و از پدر و مادر خواست که بیرون برویم .

بیرون در ، درون راهرو ایستادیم . هیچ لحظه ای به این بدی به خاطر ندارم . اصلن هم ادعای صبر و تحمل و مقاومت مادری را ندارم ، هر آنچه را که در چنته داشتم ، به محض دیدن کودک بیهوشم روی دستان پرستار از دست دادم . سهیلکم بی هیچ حرکتی با دستان آویزان روی دو دست پرستار حمل میشد و همه طاقت و قرار من هم پشت سرش ... ۲۰ دقیقه بعد سهیل را نیمه هوشیار بیرون آوردند . رنگ لبهای سهیل از تمام صورتش روشنتر بود . چشمانش باز و بسته میشد . هوشیاری اش هم در رفت و آمد بود . چند دقیقه بعد پزشک متعهد ، به سراغ بیمار کوچک آمدند و در حد یک نوازش ، بعد هم گفتند : بهش غذا بدهید ... هر چی شکلات و خوارکی در کیفم داشتم با دست و دلبازی به سهیل دادم ( ایشان هم که فرصت طلب ) بعد از ۱۰ دقیقه هم ، سوزن ماده تزریق شده را از دستش بیرون کشیدند و ما به خانه برگشتیم . 

جواب اسکن را برای فردا میدهند . منتها رییس یک کم پارتی بازی کردند و بعد از چند تایی تماس بالاخره با پزشک مرکز صحبت کردند . غدد فوق کلیه سمت چپ از حد نرمال بسیار بزرگتر است و کاملن با سمت راست متفاوت .

مشکل ما در حال حاضر پیدا کردن یک پزشک فوق تخصص غدد اطفال است که در دسترس باشند و از یک ماه  ،سه هفته اش را به مسافرت نرفته باشند یا اینکه به علت گرفتاری شخصی در تعطیلی به سر ببرند . اگر به غیر از دکتر رزاقی آذر و دکتر ربانی و دکتر قدوسی و دکتر جزایری کسی را سراغ دارید ، لطفن مرحمت کنید .

یک نفر در این شهر نیست که دروازه دهان این آدم را ببندد . حالمان بهم خورد

 

دوشنبه ٦ آذر ،۱۳۸٥
فعلن هيچی

روز چهارشنبه ، زور چپان پیش دکتر رزاقی رفتیم . برای سهیل سونوگرافی نوشتند ولی سیتی اسکن را برای نوبت آخر قرار دادند ، سیتی اسکن سهیل همراه با تزریق و احتمالن بیهوشی است . به دلیل ناراحتی که اسکن خواهد داشت فعلن یک سری آزمایش دیگر و سونوگرافی را خواستند

شنبه صبح به آزمایشگاه بیمارستان پارس رفتیم و سهیل آزمایش خون داد . از آنجا به خیابان جم رفتیم ، رادیولوژی معرفی شده ، آنجا بود . سهیل گرسنه بود و باید برای سونوگرافی شکم و کلیه و کبد ... ناشتا میماند . از ساعت ۹ پذیرش داشتند ، اما دکتر ساعت ۱۰ و نیم می آمد . ما هم یک کم اوقات تلخی کردیم چون از ساعت ۹ آنجا بودیم و دکترشان ساعت ۱۰ که خودشان گفتند ، تشریف فرما نشدند . تازه اگر هم میامدند ، ۴ تا بیمار جلوتر از ما بودند . خلاصه از آنجا بیرون آمدیم و بعد از ظهر ساعت ۳ برگشتیم . سونوگرافی انجام شد و در آن هم اختلالاتی دیده شد که نشان میداد ، آزمایشات خون درست بوده است و خونسردی خانم دکتر و دکتر رشاد فقط به این دلیل است که به بیمار به دید یک کیس علمی نگاه می کنند . دقیقن بیماری سهیل در نقطه ای است که اگر تشخیص قطعی بدهند ، می توان با دارو آن را برطرف کرد . اما اگر صبر کنیم تا علامات بیشتر شوند معلوم نیست راه حل به کجا ختم شود

سعی میکنیم تا آخر هفته اسکن سهیل را انجام دهیم . اسکن هم از ناحیه شکم هست منتهی چون بیهوشی دارد ، کمی دست و دل ما را میلرزاند . جواب آزمایش آخر هم ، هفته آینده میرسد . یک نکته جالب اینکه ما اولین آزمایش را در آزمایشگاه دانش انجام دادیم ، آزمایش دوم که خانم دکتر رزاقی خواستند را در آزمایشگاه کاخ انجام دادیم . منتها وقتی رییس با آزمایشکاه کاخ تماس گرفتند و با پزشک آنجا صحبت کردند تا رفع شبهه شود ، پزشک آزمایشگاه گفتند :  ما کیت برای انجام آزمایش نداشتیم برای همین نمونه خون را به دانش فرستادیم !! در حالیکه چون ما به جواب دانش شک داشتیم ، آزمایشگاه دیگر و نمونه برداری دیگر انجام دادیم ، به خدا مرض خود آزاری یا تست آزمایشگاههای این شهر را نداشتیم :( حالا شما از این بازی به نتیجه مشت نشانه خروار برسید

میگم شما در دنیا همچین گونه انتخابات و تبلیغی را سراغ دارید ،( طرف برای تبلیغ و تعریف از خودش ، از رقیبش تعریف کند و بعد هم اعلام رسمی کند که من حتی برای رقیبم پوستر می چاپم )

سه‌شنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٥
 

زنگ زدم ، مطب خانم دکتر . منشی تلفنی می فرمایند مطب در روز سه شنبه ۳۰ آبان تعطیل میباشد ، مراجعین روز چهارشنبه ۱ آذر مراجعه کنند . هر چی می خواهم انسان دوستانه رفتار کنم ، نمی شود دیگر . فردا صبح باز به بیمارستان علی اصغر میرویم و خودمان را زور چپان بر دکتر محترم تحمیل میکنیم

یکشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٥
پاسخ

چهارشنبه پاسخ آزمایش آماده نبود ، منتظر ماندیم تا شنبه که دیروز بود . به غیر از یکی از آزمایشها ، باقی آماده بود . نتیجه آزمایش صحیح بودن آزمایش قبلی را ثابت می کرد . به غیر از هورمون فری ( با کسره ) تستسترون ، هورمون پروژسترون هم بالاتر از حد نرمال برای سن سهیل است

برای روز سه شنبه ، جواب آزمایش را برای خانم دکتر رزاقی آذر میبریم . تشخیص فعلن در حد همان بزرگ شدن غدد فوق کلیوی است 

برف و باران دست در دست هم میبارند . زیر نور چراغ خیابان ، این فرو ریختن صمیمانه و در هم گره خورده جزو اعمال ناشایست است و باید پنهانی انجام گیرد . منتها کلید روشن و خاموش کردن چراغ دست من نیست تا فضا را تاریک و عاشقانه تر کنم و خلوت سرما و باد را به برف و باران ببخشم  

اینکه خبر آزمایش سهیل را زودتر و پله پله ندادم ، یکی به علت پاسخ کامل در روز چهارشنبه بود که خوب بهانه مناسبی هم بود ، اما دلیل دیگر این بود که روز سه شنبه دندان عقلم را کشیدند ، آن هم چه کشیدنی ! دندانپزشکم گفتند : دندان عقلت نسبت به استخوان فک خیلی بزرگ است و کمی اذیت میشوی . اما این کمی خیلی بیشتر از کم و زیاد معمولی بود . اینقدر که من هنوز بعد از پنج روز با مسکن آرام میگیرم . جای خالی دندانم را هم خیلی حس میکنم :( دندان عقل روبروی این یکی دندان هر بیرون نیامده بود ، این هم خراب شده بود ، گفتند : ارزش درست کردن ندارد چون از آن استفاده جویدنی هم نمیتوانی بکنی . خلاصه این چند روز حس همه کار از من گرفته شده بود

راستی ما را اصلن نشماردند . اصلن پیغام و پسغامی هم برایمان نرسید که یک وقتی منزل باشیم تا بشمارندمان ! از بس هم من به این مملکت وابستگی دارم ( دوستی میگفتند بنده وابستگی خاکی ندارم ، از این بابت بنده شرمنده ام ) و کلی هم دلم میخواست شهروند محسوب بشوم ، چند روزی است ، غصه دارم . اگر کسی در اداره آمار آشنایی دارد خواهش کند ، بیایند ما را بشمارند . اگر به همه چاه نفت بدهند و به ما ندهند ، خیلی دلمان میشکندهاااا

تا به حال آدم الکی خوش دیده اید ؟ این چند روز فکر میکنم در نظرم ، منفورترین نوع انسانها هستند . همین طور بیخودی

روز چهارشنبه خبر بعدی از سهیل را میدهم . البته احتمالن باز هم پاسخ قطعی نخواهد بود و حالا که از آزمایشها مطمئن شدند ، سیتی اسکن خواهند داد . تا ببینیم تشخیص چه میدهند ، اما از پیگیریها و تماسهای تلفنی ممنونیم و حس میکنیم تنها نیستیم . کسانی هستند که ما را به خاطر دارند همانطور که در خاطر ما هستند